چهره ی روزگارزیبا نیست
هیچکس چون زمانه رسوا نیست
پیش پامان بنفشه روییده
از چه سوسن میان گلها نیست ؟
درصفای سپیدوصادق صبح
اثرازسروناز پیدانیست
محو باغ وگل وچمن بودم
آیه آمد گه تماشا نیست
بارها عشق را طراوت را
جستجو کرده ایم .اما نیست
گرکه اندوه جزء هستی ماست
پس چرا قلبمان شکیبا نیست ؟
با خیالی خوشیم ومی دانیم
که حقیقت شبیه رویا نیست
خوابها دیده ایم وخاموشیم
این زبان الکن است گویا نیسیت
به سر کوه قاف هم رفتیم
آنچه می خواستیم آنجانیست
ازچه اینگونه نازک وترد است ؟
دلی اندازه ی دل مانیست
سر به زیرو خموش وساکت ورام
پس چرا لحظه ای طربزا نیست ؟
روز روشن چه زود می گذرد
مثل شبهای تار یلدا نیست
دزد گیتی چه زود می گیرد
آنچه زیباست آنچه زیبا نیست
یاور ویارمان درین تب وتاب
هیچکس جز خدای یکتا نیست
چه خبر؟
هیچ خبر!
همه جا ساکت وآرام،
همه غرق خیال
هر سری زیر پری.
خبری نیست بجز بیخبری
یاد آن روز بخیر
که به هر گوشه گلی می رویید
دشت ها حاصلخیز،
آسمان بارانزا،
چمن از یاس و شقایق پر بود
و هوا بوی خوش زنبق و سوسن می داد.
یک شب سرد وسیاه
دستی آمد همه گلها را چید
به گناهی که چرا
بانسیم دم صبح
همرهی می کردند
و چرا میل به بالیدن را
در رگ و ریشه ی خود
پرورش می دادند!
زیر فریاد سراسیمه ی باد
سوری و سوسن و سنبل ز چمن کوچیدند
و گل لاله ز اندوه گریست
درجهانی که شر و شور و شرر بسیارست
پی ویرانی باغ
خنجر و داس وتبر بسیاراست!
در جهانی که بجای مهتاب
ابرغم می روید
هرکس از جور وستم می گوید
ابرها تیره و بی بارانند
خوب و بد یکسانند
در جهانی که شبش
دل به زیبایی خورشید نمی بندد هیچ،
کسی از عمق دل خویش نمی خندد هیچ،
با کدامین امید
رو به فردای فروزان آریم؟
داسها راباید یک به یک دورانداخت،
تا زمین بار دگر بهر روییدن و بالیدن گل
صاف وآماده شود
و درآن هنگام است
که خبرهای خوشی ازدهانی به دهان می گردد...
کودک معصوم قانا! گریه کن تا گل کند
خاک خشک سرزمینت را، نم چشمان تو
غرقه ای درخاک، از زخم تنت خون می چکد
گریه کن تا گل بروید از گل مژگان تو
گریه کن بر مرگ پاکی، گریه کن بر مرگ مهر
بر گل پژمرده ی احساس بارانی ببار
خوبی ولطف وصداقت با خزان سرکوب شد
گریه کن شاید که با اشک تو برگردد بهار
قرن بیست ویک رسید و پرکشید از روزگار
آخرین حرف عدالت، آخرین معنای عشق
می رسد آوای محزونی به گوش از راه دور
تیره شد، مخدوش شد، آزرده شد سیمای عشق
قرن بیست و یک شد و رسم شکوفایی گذشت
کی شکوفا می شود لبخند بر رخسار تو ؟
با گناه بی گناهی اینچنین مدفون شدی
اشک حسرت می دود بر چهره از دیدار تو
بی سبب پرپرشدی آتش گرفتی سوختی
گریه کردی گریه کردم گریه کردیم از غمت
در تمام پیکرت پیداست مفهوم جفا
وای بر آنان که شادند از دل پر ماتمت!
خواب بودی خواب خوش می دیدی و می ساختی
در میان باغ رویا خانه ی آینده را
دست شومی آمد و از روی لبهایت ربود
در کمال بی کمالی طرح و نقش خنده را
دست در آغوش مادر خفته بودی بی خیال
ناگهان دست پلیدی قلب گرمت را درید
دفتر ودرس وکتابت زیر پاها له شدند
دستی آمد بر حروف مهر و یاری خط کشید
تو نمی دانی گناه ازکیست من هم مثل تو
درجهان معنویت داور اصلی خداست
آنکه در پیراهن انسان پلنگی پیشه کرد
که به هر صفحه ی آن
پاره ای از دل مجروح من است.
شعر خاکستری ام،
حاصلی از
آتش شعله ور روح من است.
هرگز این نکته فراموش نکن
و به خاطر بسپار
در دل تیره ی طوفان بلا
شعر من ناجی من، نوح من است!
طرحی ز قلبم کشیدند طرحی به شکل کبوتر
سرخورده وسرسپرده پیوسته درحال پرپر!
دانستم این نکته را که من آمدم تا بمانم
شاید فقط چند روزی دراین فضای مدور
از این دیاران نبودم منزلگهم آسمان بود
آواره گشتم دریغا زآن کهکشان منور
گفتم بمانم همینجا روی زمین دیدم اینرا
هر شهپرِ آرزویم تا آسمان میکشد پر
درآن دیار نخستین دنیای من غرق گل بود
هرچند با گل سرشتند اینجا مرا زار و مضطر
اینجا خزانست و خاموش با مردمانی سیه پوش
آنجا چو رنگین بهاری سرشار یاس وصنوبر
گفتی جهان جای رنجست رنجی توانسوز وجانکاه
ای کاش این گفته ها را میکردم آنروز باور!
در ذره ذره وجودم شوق پریدن شکفته
تا کی بمانم خدایا اینجا درین دشت بی بر؟!
میلی به ماندن ندارم باید که پر برگشایم
تا وارهم از عذاب ِ این صبح و شام مکرر
می خوانّدّم در بر خویش، او آن خدایی که یکتاست
پرواز من وه چه زیباست، تا آن بلندای برتر!
توی گلدان ظریفی که پراز خاک خداست
وسپس گلدان را، روی یک میز گذاشت
پرده ها را باید پس زد
و به خورشید فضا داد که آرام بتابد بر آن
آن زمان خواهی دید
با شمیم گل یاس
تو چه احساس قشنگی داری
و درخشان شدن برگ گیاه چه تماشا دارد!
در دلت بوته ای از یاس بکار!
یاسی از عاطفه، امید، محبت، ادراک
و بدان بی تردید
زندگی با تو سر مهر ووفا خواهد داشت...
فقط دمی به سحر مانده ای دل مغموم
به خواب ناز چرا پاسخی نمی گویی ؟!
گذشته دیرزمانی ز روزگار شباب
هنوز غرق غروری هنوز بد خویی!
هنوز غوطه وری در میان آتش عشق
چه میکنی؟ تودرین شعله ها چه می جویی؟
به بیقراری تو کودکی به جایی نیست
همیشه چهره خراشیده، کنده گیسویی!
به دوش خویش گرفتی غم جهانی را
برای هریک از آنها به فکر دارویی
خزان رسیده بیا این امید واهی را
زسر برون کن وبگذر، دگرنمی رویی!
نمانده رنگ به گلشن، نمانده خنده به گل
ببین که باغ بنفشه نمی دهد بویی
دمیده صبح تو ای مرغک غریب! بخواب
ستاره رفت به سویی و ماه از سویی
نگاه پنجره واشد، چقدر فکروخیال؟
چقدر دیده ی تر را به گریه می شویی؟
کنون زمان نماز است چابک از جاخیز
ببین که بر تو نظر می کند نکورویی!
تو درد دین نکشیدی تودرس دین خواندی
نرفته راه حقیقت به چاه دین ماندی!
مگر نه دین به تو دستور مهر و رحمت داد ؟
مگرنه دین به تو پیغام معنویت داد ؟
مگر نه دین به تو آموخت باصفا باشی ؟
مگر نه دین به تو گفت از ریا جداباشی ؟
مگر نه دین به تو فرمود فکرمردم باش ؟
مگر نگفت که با خلق درتفاهم باش ؟
مگرنه دین به تو گفت از گناه دوری کن ؟
زمان حمله ی غمها کمی صبوری کن ؟
مگر نه دین تو از خون وجنگ بیزار است ؟
به مهرو معرفت وصلح ودوستی یار است ؟
مگر نه دین به تو آموخت صاف و صادق باش؟
مگر نگفت که در خدمت خلایق باش؟
مگر نه با تو ز باغ بهشت صحبت کرد؟
مگر نه از رقم سرنوشت صحبت کرد؟
چرا زعاطفه وعشق بی خبر ماندی؟
چرا به باغ طبیعت بدون بر ماندی؟
چرا ندیده گرفتی پیام دینت را؟
و بسته ای توچرا چشم تیزبینت را؟
نرفته راه خدا را ازو جدا شده ای
و صادقانه بگویم که بی خداشده ای !
شهر در سوز فقر غوطه وراست
سخن از عشق و عاشقی کم گو
خارها راه باغ را بستند
از گل یاس و رازقی کم گو!
کم بگو ازحلاوت گل سرخ
گونه ازسیلی ستم زرداست
شاعر عاشقانه گو امروز
مانده تنها به بستری سرداست
پنجه در پنجه ی سیاهی وفقر
غزل ازرنج ودرد باید گفت
سر پناهی کجاست عاشق را؟
دیگر از آه سرد باید گفت
گرمی مهر و شور د لداری
این زمان جز ریا و رویا نیست
نکشیدی تو تشنگی شاعر
تا بدانی سراب زیبا نیست!
تا به کی سطر سطر هرغزلت
از لب وگونه و بناگوش است؟
از چه در گیرودار اینهمه رنج
یاد مردم تورا فراموش است ؟
زیر رگبارشوم موشک وبمب
خبر از چهچه قناری نیست
در تمام جهان زهیبت جنگ
غیر فریاد و آه وزاری نیست
شهر در چنگ باد پاییز است
کو شمیم شکوفه ؟ کو گلزار ؟
این صدای مسلسل است وتفنگ
کو؟ کجا بانگ دلنشین هزار؟
کاش روزی خدا کند سرکوب
بی خدایان زور و زیور را
تا ازین ظلمها که بر ما رفت
شاید آگه کنیم داور را
تا رسد آن زمان بیا شاعر
دردهای نهفته افشا کن!
با دوبیتی،غزل، قصیده دری
روبه دنیای معرفت وا کن!
با ما نگفته اند بهاران چه رنگی است!
سرو وسمن شکو فه و ریحان چه رنگی است!
ماییم و تلخکامی یک عمر درخزان
پس باغهای عطر گل افشان چه رنگی است ؟
اینجا فقط نسیم غم ود رد می وزد
لبخند شوق بر لب خندان چه رنگی است ؟
وقتی رسوخ کرده به اعماق روحمان
اندیشه های نا سره... وجدان چه رنگی است ؟
خواندیم آیه های خدارا زروی جهل
آگه شدن ز رحمت رحمان چه رنگی است ؟
وقتی که فقر تیشه به دیوار می زند
گرمای دلپذیر وخوش نان چه رنگی است ؟
اینگونه ادعای مسلمانی از کجاست ؟
ای کافران شهر مسلمان چه رنگی است ؟
غرقیم درفساد و فسون و ریا و ریب
تا پی نبرده ایم که ایمان چه رنگی است
در این غروب تیره ی تنهایی وسکوت
خورشید گرم وروشن وتابان چه رنگی است ؟
در قحط سال مهر و عطوفت زدیم گام
ای آسمان تف زده باران چه رنگی است ؟
بسیار گشته ایم ولیکن نجسته ایم
آخر کسی بگوید انسان چه رنگی است ؟
گناه بیت آخر به گردن دیوژن و مولانا که از قول او فرمود:
گفتم که یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست!
کسی که عشق او برجان نشسته
یگانه، مهربان، صادق، صمیمی
دلم هرگزبه رویش درنبسته
از آن روزی که با من همنواشد
جهان برروی من با لطف خندید!
ره و رسمش همیشه دلنشین بود
برای شادی ام همواره کوشید!
شب وروزم به عشق اوعجین است
به گرمی روح وجان را می نوازد
جلا بخشیده بر آیینه ی دل
نبودش خاطرم را می گدازد
من اورا از دل وجان دوست دارم
به دیدارش دلم خرسند وشاد است
شده جانمایه ی آرامشم چون
خدارا دوست دارد، خوش نهاد است
یکی از آرزوهایم همین است
که اورا دایما خندان ببینم
دل پاک و پر از احساس او را
جدا از رنج و از حرمان ببینم
یقینا بهترین ِ روزگار است
بهین پرورده ی پروردگار است!
چشم تر اورده ام دررابه رویم وا کنید
خسته ام من .خسته ازآزردنم پروا کنید
گنگ مادرزادم و خوابی طلایی دیده ام
همتی شاید زبانم را کمی گویاکنید
نارسایم در سخن گفتن .دهانم بسته است
این زبان نارسارا بیش ازین شیوا کنید
گوش بر حرفم سپارید ودم آخر مرا
گرکه برحق نیستم نزد همه رسوا کنید
حرف بسیار است این فریاد دردل مانده را
بال پروازی دهید ولحظه ای پویا کنید
ابر دارد.ابردارد آسمان تیره ام
روح ابرآلوده ام را آبی دریاکنید
هستی من یک علا مت از سوالی مبهم است
رحمی آخر فارغم از اینهمه آیاکنید
خود تنیدم تارو درآن غوطه خوردم گمشدم
چون کلاف درهمی گشتم مرا پیدا کنید
هق هق من نغمه های حق حق مرغ حق است
صدهزاران گفتنی دارم دهانم واکنید
خانه ای آبادوزیبا داشتیم
سایبانی لای گلها داشتیم
خانه ی مامحفل امید بود
جای نورافشانی خورشید بود
ذوقمان درآنفضا جان میگرفت
قلبهامان بوی ایمان می گرفت
روزمان یک روز بی اندیشه بود
آسمان روحمان ازشیشه بود
مادری دانا صمیمی مهربان
باپدر همراه همچون جسم وجان
زندگی همچون بلوری ازنبات
خانه امن و آشیانه باثبات
جانمان بادردو غم بیگانه بود
مادر پرمهر ما درخانه بود
یادباد آن لحظه های شاد ما
یاد آن روح وتن آزاد ما
-------
کودکی رفت وجوانی سر رسید
دلخوشیهای دگرازدر رسید
مادر اما بی سبب پر راگشود
رفت وشادی رازدلها مان ربود
مهربانی ها همه پرپر شدند
گونه ها از شبنم غم ترشدند
----------
تاکه هستی برسرم آوار شد
عشق آمد زندگی پربار شد
مردی آمد دلنشین و همزبان
یکدل ویکرنگ پاک ومهربان
چون کبوتر درهوا پر میزدیم
شادمانه سربه اختر می زدیم
------
چشم تا بر هم زدیم ازره رسید
کودکی خوش چهره با قلبی سپید
غنچه ای دیگر به زودی باز شد
باغ ما پر خنده و آواز شد
روزگار ما پراز احساس بود
حلقه ی مارانگین الماس بود
------
کودکی رنگ جوانی می گرفت
قامت ما نا توانی می گرفت
دخترک آواز رفتن ساز کرد
جفت خودراجسته وپرواز کرد
آندگر هم رفت و مارا جاگذاشت
درسکوت زندگی تنها گذاشت
زندگی با مادوتن تکرارشد
خانه خالی ماند ودل بیمار شد
زندگی معجونی از بازیچه هاست
خواندن چندین غزل درکوچه هاست
زندگی تکراری از تکرار هاست
حاصل مجموعه ی رفتارهاست
-------
چشم تا برهم زنی پر می زنی
شاد یا غمگین به او سرمی زنی
او. همان جاوید بی همتا خداست
آنکه ماند تا ابد یکتا خداست
درآسمان نگاهت امید می خندد
وعشق باپروبالی سپید می خندد
گل از گل تو شکفته است بر هدف زده ای
مسافری که به مقصد رسید می خندد
به هرکجا که دری بسته بود .درکف تو
فرشته وار هزاران کلید می خندد
لبت بشارتی ازعمر جاودان دارد
به هرشیار لطیفش نوید می خندد
نبینی سختی ایام و انده غم هجر
کسی که سختی ره را ندید می خندد
زشادی تو به رقص آمد آنچنان گل وسرو
که درمیان چمن برگ بید می خندد
شکفته گشتی و درباغ عشق بالیدی
گلی که دست تو از شاخه چید می خندد
بشیر صبحی وباخود پیامها داری
و هرکه ازتو پیامی شنید می خندد
طلوع آمدنت رفتن زمستان بود
توآفتاب بهاری وعید می خندد
به شکل یاس وحریری ودور پیکر تو
بنفش وآبی وسرخ وسپید می خندد
زدید نت همه ی کاینات خندانند
خدا ازآنکه تورا آفرید می خندد
پریروز این را برایت نوشتم
بجز دوری تو ملالی ندارم
وامروز دوراز تو احساس کردم
دلم زخم خوردست حالی ندارم
بیا تاکه آرامشی تازه گیرم
مگو ماندگارم .زوالی ندارم
نشین دربرم پیش ازآنی که گویم
برای نشستن مجا لی ندارم
تو گفتی می آیی .کجا؟کی؟ چگونه؟
امیدی به ماهی وسالی ندارم
بجز اینکه آیامرا دوست داری؟
دگراز تو هرگز سوالی ندارم
درونم پرست از خروش وهیاهو
ولی ساکتم .قیل وقالی ندارم
مگو تاکه پرواز گیرم به کویت
پرم را شکستند بالی ندارم
برای تو وقلب بی باور تو
بجز اشکهای زلالی ندارم
اگر بی تو مرگ از ره آید..به زودی
پذیرای آنم .خیالی ندارم
هنوزمانده خیالت به باغ خاطره حتی
گرفته روح مرادرددرمحاصره حتی
تو آمدی ونشستی میان نوردوچشمم
وماند رد نگاهت به قاب پنجره حتی
وبعد رفتن تو ازکنارپنجره گویی
پرید پره ی پروازهرچه زنجره حتی
توراصدازدم افسوس پاسخی نشنیدم
شکست نام تودرانحنای حنجره حتی
توپرکشیدی ورفتی وبعدازین غم سنگین
فتاد بین من ودل بسی مشاجره حتی
امید آمدنت بود پیش از آنکه بیفتد
قرارلحظه ی میعاد درمحاصره حتی
شنیدم ازدگران رفته ای که بازنگردی
نکرده با دل من لحظه ای مشاوره حتی
دریغ رشته ی الفت میان قلب توبا من
چنان گسسته که دیگر نمی خوردگره حتی
سکوت مانده پس ازتو ودلشکستگی من
وپر نمی زند اینجا پرنده شب پره حتی
هنوزدیده به راهت نهاده ام که بیایی
نشسته یاد تو در انزوای خاطره حتی
نازی عزیز خوشحالم که باخواندن این شعر
که به خواست همسرت و از اعماق دل اوسروده بودم به
خانه ات برگشتی.
تورابه جان عزیزت مرارعایت کن!
میان اینهمه گمگشتگی هدایت کن!
چقدرقهر و جدایی چقدر صبر و سکوت؟
برای من سخن عشق راحکایت کن
کجا نشسته چه کردی چه میکنی بی من؟
هرانچه دیدی و گفتی کنون روایت کن
منم که شاکیم ازلحظه های دوری تو
اگر تو هم چو منی مثل من شکایت کن
اگر که کشتن غمها جنایت است بیا
قسم به آیه ی قرآن کمی جنایت کن
به هرکجا که نشستی نوشتی عشق امید
بی اکنار دل من به من سرایت کن
ببین چه حس قشنگی است آفرینش عشق
به این پدیده مرا غرق دررضایت کن
گناه کرده ام این نکته خوب میدانم
مراببخش وبه من لطف بی نهایت کن
شبم پرست زکابوس وسخت می ترسم
بگیر دست مرا باز هم حمایت کن
توخوب بودی ومن بد بیا برای خدا
کمی ز خوبی خود را به من عنایت کن
بیا به خانه بیا خانه بی توغم دارد
دلم به دست بیاور مرا ولایت کن!
از طرف علی برای نازی که به خواست خودشان
اینجا نوشته شد.
دوستدارجاودانگی این پیوند دوباره ---- هوروش
درزیرآن نگاه پرازشادی وسرور قلب غمین وخسته ز دردی نهفته است
تصدیق کن لبان پراز خنده ات هنوز چیزی ازآن مرارت مبهم نگفته است!
فرزند من عزیز من اکنون که نیستی پی برده ام ز شعرتو برحال زار تو
میخواهم ازخدا که ازین پس بیفکند انوارلطف خویش به قلب فگار تو
امروز در نبود تو خواندم ترانه هات اشعار تو به تار دلم چنگ می زند
هرچند خنده های خوش دیشب تو نیز درگوش من نشسته وآهنگ میزند
شعر"صبورباش" توبس دلپذیر بود با "لذتی ندارد" توغرق غم شدم
قلبم فشرده شد ز"غزل نامه" ات عزیز کاهیده گشتم ازسخنی باتو،کم شدم
خواندم ز"جلجتا" و ز"عیسا"ی شعرتو باشوروحال "شاه کلید"ت گریستم!
یک صبح تاغروب رها کرده زندگی .... درلابلای دفتر شعر تو زیستم!
دوران رنجهای تو دیگرگذشته است امروز آسمان به تو لبخند می زند
آری همان خدا که توتقدیس کرده ای روح تورا به عاطفه پیوند می زند
ازداغ وآه و رنج وشکستن دگرمگو! زین پس ترانه های دلت بی امید نیست
دیگر به بام خاطر تو آنچه می دمد غیراز فروغ روشن صبح سپید نیست
از باغ پر درخت تو پرواز می کند شبهای سرد وتیره ی تنهایی وسکوت
دست تو پر ز"سیب وانار"ست بعدازین حس می شود به زیرزبان تو طعم توت!
باعشق می شود سخن از نوبهار گفت یا برگریز سرد خزان پشت سرگذاشت
باعشق می شود که دراعماق سینه ها صدها نهال پرگل "سیب وانار" کاشت!
----------------دوشنبه 3//9/82
یادمان باشد ازامروزجفایی نکنیم
گرکه درخویش شکستیم صدایی نکنیم
خودبسازیم به هردردکه ازدوست رسد
بهربهبود ولی فکردوایی نکنیم
جای پرداخت به خودبردگران اندیشیم
شکوه ازغیرخطاهست خطایی نکنیم
وبه هنگام عبادت سرسجاده ی عشق
جزبرای دل محبوب دعایی نکنیم
یاورخویش بدانیم خدایاران را
جزبه یاران خدادوست وفایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنهاماند
طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم
گله هرگزنبود شیوه ی دلسوختگان
با غم خویش بسازیم وشفایی نکنیم
یادمان باشداگرشاخه گلی راچیدیم
وقت پرپرشدنش سازونوایی نکنیم
پرپروانه شکستن هنرانسان نیست
گرشکستیم به غفلت من ومایی نکنیم
دوستداری نبود بندگی غیر خدا
بی سبب بندگی غیرخدایی نکنیم
مهربانی صفت بارزعشاق خداست
یادمان باشد ازینکار ابایی نکنیم
هنوزدردل من یاد کودکی باقیست
هنوزخاطره های عروسکی باقیست!
نمانده مادری اما کناربالش من
طنین زمزمه ی شعررودکی باقیست
صدای سعدی وحافظ ُُُُ صدای جامی و شمس
ازآن نوای لطیف چکاوکی باقیست
سکوت آمده و دردو گوش من اما
ترانه های محبت یکی یکی باقیست
هنوزبانگ خوش پول خردهای پدر
امید پرشدن بانک قلکی باقیست!
گذشت عمرنکرده مصونم ازتب وتاب
هنوزطبع لطیف است ونازکی باقیست
اگرچه زنبق ویاس وبنفشه پژمردند
به دلشکستگی باغ میخکی باقیست
اگرچه زردشد و رنجه شد چمن اما
به دورشاخه ی هرسرو پیچکی باقیست
به رغم تلخی ایام زیر دندانم
هنوز تردی شیرین توتکی باقیست
پرندگان مهاجرپریده اند ولی
درین فضای مه آلود پوپکی باقیست
نترسم ازگذر تند لحظه های حیات
اگرچه شال و کلاه مترسکی باقیست
زهرلهیب که گه گاه بردلم تابید
به گوشه گوشه ی روحم کنون لکی باقیست
جهانیان همه تسلیم تیر تقدیرند
برای پیکر من نیز ناوکی باقیست
نرفته ازسرمن یاد روزهای قدیم
ازآنچه بوده ام امروز اندکی باقیست!
دلم برای تومی سوزد ای قلم ای شعر!
چه سالها به امید نجات جنگیدی
اگرچه زخمی و تنها ودربدربودی
پی کرامت انسان بسی خروشیدی
همیشه نام خدا برلب غمین توبود
تودرسیاهی غم چون ستاره تابیدی
صدای پرزدنت تا سپیده می آمد
به سطرسطرخطوط سپید نالیدی
به هرکجا که دلی سوخت بی خبررفتی
برای راحت دلهای خسته کوشیدی
کسی نگفت که بنشین کسی نگفت نرو
خود آمدی ونشستی ونورپاشیدی
همیشه ارج نهادی وفا ویاری را
زبیوفایی یاران همیشه رنجیدی
تمام عمرنگفتی کلام بی جایی
تمام گفته ی خود نکته نکته سنجیدی
پرنده بودی ومحبوس درمیان قفس
میان گریه چه ناباورانه خندیدی!
غریب ماندی وکس ارزش تورا نشناخت
توراندیده گرفتند وخوب فهمیدی
هزارعهد شکست وگسست پیمان را
شرنگ تلخ به پیمانه کرد و نوشیدی
دوباره زنده شدی باز قد علم کردی
شبیه پشمه زاعماق خویش جوشیدی
زخون پاک تورنگین شد آسمان و زمین
برون کشیده سرازخون وبازخند یدی
هزاردفعه برید ند شاخه های تو را
دوباره مثل گلی در بهارروییدی
هزارخدعه نمودند تا شوی تسلیم
فسون وفتنه ی اعصار را به خود دیدی
چقدرباد وزید و چقدر طوفان شد
ولی توبید نبودی به خود نلرزیدی
وطن وطن وطن من ! تو استوار بمان
بمان و جلوه گری کن تو نیزخورشیدی!
چه آفتاب بلندی چه نورخورشیدی!
وطن وطن وطن من همیشه جاویدی!
خداخداکن و برخیزبا تمام وجود
بدان بدان که توخودازتبارجمشیدی!
هزاردام برایت گذاشت دشمن تو
پی رهایی خود صادقانه کوشیدی
هزارعهدشکست و گسست پیمان را
شرنگ تلخ به پیمانه کرد ونوشیدی
دوباره زنده شدی بازقدعلم کردی
شبیه چشمه زاعماق خویش جوشیدی
زخون پاک تورنگین شد آسمان وزمین
برون کشیده سرازخون وبازخندیدی
هزاردفعه بریدند شاخه های تورا
دوباره مثل گلی در بهارروییدی!
هزارخدعه نمودند تا شوی تسلیم
فسون وفتنه ی اعصاررا به خود دیدی
چقدرباد وزید وچقدرطوفان شد
ولی توبید نبودی به خود نلرزیدی!
وطن وطن وطن من تواستواربمان!
بمان وجلوه گری کن تو نیزخورشیدی!
تمام فکرتورابانگاه می فهمم
سکوت تلخ توراگاهگاه می فهمم
نگوکه بی خبرم ازتفکرت به خدا
دلیل یاس توراهرپگاه می فهمم
نکرده ای توگناهی گناه هستی ماست
تویی شریف تویی سربه راه می فهمم
تواه می کشی ومن زدردمی میرم
شدی زغصه چنان پرکاه می فهمم
جهان مابه جوانان نمی کندلطفی
درین زمانه نداری پناه می فهمم
وعیدووعده وحرف وشعاربسیارست
به وعده هاشده عمرت تباه می فهمم
دروغ می شنوی بافریب می سازی
نبوده هیچ توراتکیه گاه می فهمم
کتاب خواندی وخواندی وخوب فهمیدی
همین برای توشد سدراه می فهمم
نه ازدواج توآسان نه سرپناه توامن
نه کاروشغل نه مال ونه جاه می فهمم
زروزهای جوانی گذشته ام چندیست
ولیک شوروشرودردوآه می فهمم
اگرچه همچودرختی کهن شدم اما
توراکه رسته شدی چون گیاه می فهمم
زاشتباه من وماچنین شدی محکوم
نمی کنی تودگراشتباه می فهمم
تودرمسیرتلاشی وجهدوکوشش وکار
همین بس است توراانتباه می فهم
به دنبال تو می گردم تمام کوی وبرزن را
نمی دانی نمیخواهی بدانی قصه ی من را
کنون روزیست ابرآلودو من سرگشته ومحزون
به خاطر می سپارم یاد آن شبها ی روشن را
همان شبهاکه باعشقی خیال انگیز طی کردیم
به یمن قلب گرم خود همه سرمای بهمن را
بهارآمد توهم شاید بیایی با بهارو من
نبینم بیش ازین پاییز سخت جان سپردن را
نشستم با غمی سنگین به روی کاغذ آوردم
تمام خاطرات دردناک بی تو ماندن را
دراینجانیست دیگرجز سکوت و وهم وتنهایی
ومن هرلحظه می بینم به چشم خویش مردن را
خدامی خواهد این رامن نمی خواهم نمی خواهم
که بگذارم به زیرتیغ هجراینگونه گردن را
بیا تا با تو باز اید دوباره فصل روییدن
ومن ازیاس وزنبق پرکنم هرروز دامن را
توازن درترازو شرط عدل وحکم ایمان است
درون کففه ها نگذاشت عاقل سنگ وآهن را
دلم باهر نسیمی مثل برگ بید می لرزد
که سنجیدست با آهن خدایابرگ گلشن را
زاندوه تو من آن بیزن افتاده درچاهم
بیارازچاه بیرون باطناب عشق بیزن را
کیم من تا بسازم بعدازین باسوزهجرانت
که سوزهجرمی سازد فنا حتی تهمتن را
درافکاری جنون آسا تو را با خویش می بینم
که می ساز د به روی آب جز دیوانه مسکن را؟
نوشتم قلب خودرابا نمی ازاشک و می دانم
نمی خواند کسی امروز احساسی مدوون را
کبوتروار پر وا کن بپرازلانه روح من
که یک پروازبی پرواکندآسوده این تن را
برگ دربرگ خزانم بتکانید مرا
زردزردم به بهاران برسانیدمرا
غنچه ای تازه به ساق وبرمن رویانید
آب باران به سرورو بفشانیدمرا
صفحه درصفحه سپیدم چوسپیدار بلند
بنویسید مرا بلکه بخوانید مرا
بنویسید برایم زکجا آمده ام؟
شاید ازا ینهمه ابهام برانید مرا
بنویسی دکجامی روما ازبعدخزان
روی اوراق کتابی بنشانی دمرا
دست وپابسته به خود تار تنیدم همه عمر
پرپرواز دهید و بپرانیدمرا
سوختم سوختم از تلخی طعم تردید
بر دهان قطره ی آبی بچکانید مرا
دردل تیره ی این غربت وتنهایی ووهم
لرزه برپیکرم آمد برهانید مرا
حرف حرف سخنم آییه ای از بی مهریست
جرعه ای شهد محبت بچشانید مرا
نه بر د نیا که با د نیا بخند یم
چمن، گل، غنچه، شبنم، برگ شادند
بیا همراه با آنها بخندیم
پر پر واز بگشاییم وبا عشق
شبیه بلبل شیدا بخند یم
من و تو ما شما یار یم ر همرنگ
همه با هم چرا تنها بخندیم؟
جهان بر پاست با زیبایی عشق
بر این بخشایش زیبا بخند یم
خدا در هر کجا هر لحظه با ماست
به امیدش ز سر تا پا بخند یم
خدا دریا یی از مهر ست و احساس
صد ف با شیم و در دریا بخند یم
خد ا پید است در هر لحظه ی ما
بر ین پیدای نا پیدا بخند یم
چرا کر د یم لطفش را فراموش؟
چرا بنشسته ایم از پا؟ بخند یم
بهار آمده از ره بیا بهار شویم
به رنگ سبز در آییم بو ته زار شویم
سکوت سرد خزان را جدا کنیم ازخویش
نواونغمه براریم جویبار شویم
خموش وخسته چرا گوشه ای نشسته چرا؟
بیا به مرکب آمال خود سوارشویم
به شکوه وبه شکایت دری گشوده نشد
بیابه آنچه که دادند سازگار شویم
چوجانشین خداییم درزمین باید
خداخدای بگوییم وسر به دار شویم
نیامدیم که روزی زیادها برویم
همیشه زنده بمانیم پایدار شویم
چنان گیاه زاعماق خاک می روییم
گمان مبر که چورفتیم چون غبار شویم
چرا که بهره نگیرند دیگران ازما؟
اگرسخاوت دریا نه، چشمه سار شویم
زمانه عاشق رخسار شادو خندانست
بیاکه بنده ی خندان کردگار شویم
چرادگر نمی رسد به گوش ما صدای تو؟!
نمی رسد دگر چرا صدای آشنا ی تو ؟!
نهاده ایم گوش جان به روزنی ازآسمان
که بشکند سکوت را طنین جانفزای تو
نشسته ایم منتظر که پرده را بیفکنی
.و آشکا ر تر شود وجود بی ریای تو
نگاه خسته را ببین که خیره مانده این چنین
درانتظار لحظه شقاعت وشفای تو
همیشه قلب خسته را نوید وصل می دهیم
که می رسد بشارتی زعرش کبریای تو
همیشه وعده می دهم به جان بی شکیب خود
که هیچ مهروالفتی نمی رسد به پای تو
چه می شود اگر دمی گره خورد به یکدگر
رضای تو رضای ما ، رضای ما رضای تو؟
قدم گذار لحظه ای به جاده نگاه ما
چنان که خار دیدگان نیازرند پای تو
صبورباش ومنتظردل شکسته حال من
دری گشاید عاقبت خدای من خدای تو
دری که باز می شود به راه سبز کهکشان
دری که باز می شود به سوی او برای تو!
کودک معصوم قانا! گریه کن تا گل کند
خاک خشک سرزمینت را، نم چشمان تو
غرقه ای درخاک، از زخم تنت خون می چکد
گریه کن تا گل بروید از گل مژگان تو
گریه کن بر مرگ پاکی، گریه کن بر مرگ مهر
بر گل پژمرده ی احساس بارانی ببار
خوبی ولطف وصداقت با خزان سرکوب شد
گریه کن شاید که با اشک تو برگردد بهار
قرن بیست ویک رسید و پرکشید از روزگار
آخرین حرف عدالت، آخرین معنای عشق
می رسد آوای محزونی به گوش از راه دور
تیره شد، مخدوش شد، آزرده شد سیمای عشق
قرن بیست و یک شد و رسم شکوفایی گذشت
کی شکوفا می شود لبخند بر رخسار تو ؟
با گناه بی گناهی اینچنین مدفون شدی
اشک حسرت می دود بر چهره از دیدار تو
بی سبب پرپرشدی آتش گرفتی سوختی
گریه کردی گریه کردم گریه کردیم از غمت
در تمام پیکرت پیداست مفهوم جفا
وای بر آنان که شادند از دل پر ماتمت!
خواب بودی خواب خوش می دیدی و می ساختی
در میان باغ رویا خانه ی آینده را
دست شومی آمد و از روی لبهایت ربود
در کمال بی کمالی طرح و نقش خنده را
دست در آغوش مادر خفته بودی بی خیال
ناگهان دست پلیدی قلب گرمت را درید
دفتر ودرس وکتابت زیر پاها له شدند
دستی آمد بر حروف مهر و یاری خط کشید
تو نمی دانی گناه ازکیست من هم مثل تو
درجهان معنویت داور اصلی خداست
آنکه در پیراهن انسان پلنگی پیشه کرد