تبليغاتX
باغ شقایق
شعرهای هوروش نوابی

 

تخته ی سبز کلاس درس را

پهنه ی مواج دنیا دیده ام

من که چون سرخی گل درباغ عشق

با سپیدی های گچ روییده ام!

 

تا که دستم از قلم یاری گرفت

ماجرای هستی ام آغاز شد

آنچه در اعماق جانم مانده بود

نکته نکته تک به تک ابراز شد

 

شعر آمد شد دلیل بودنم

دل بجز او یار و همراهی نداشت

سالها تنها و بی همراز بود

در بساط خویشتن آهی نداشت

 

با خدا وشعر هم آوا شدم

تلخی تنها یی از جانم گریخت

واژه واژه حرف حرفم شد خدا

ترسم از این هستی ده روزه ریخت

 

می نشستم زیر نورماهتاب

می نوشتم این دل بی تاب را

گرچه شعرم را نمی خواندند باز

می سرودم نغمه های ناب را

 *****

 قدر شعرم را نمی داند کسی

من به این درد گران خو کرده ام

لحظه های عمر خود را بی دریغ

صرف این گلهای خوشبو کرده ام!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 15:45  توسط هوروش نوابی  | 

 

 

بر خطوط سپید تخته سیاه

می نوشتیم واژه ی بابا

آب، نان، خانه، مهربان مادر

روی چون گل شکفته ی سارا !

 

آن زمان خانه جای خود را داشت

امن وآرام، پاک و بی تزویر

سخت چسبیده روی خاک خدا

فارغ از آمد و شدِ تقدیر

 

سفره ها از شمیم نان پُر بود

آب و تنگ بلور و آرامش

می درخشید در نگاه همه

پرتو صلح، جلوه ی سازش

 

جنگ از ره رسید و بابا رفت

عطر نان از فضای خانه پرید

چشم مادر ز گریه خونین شد

آب در سفره هایمان خشکید

 

روی پر مهر و دلنشین پدر

شد به رنگ سیاه چون باروت

دم به دم می رسید ازجبهه

آرزوهای خفته در تابوت

 

خانه یک شب زجای خود جنبید

خشت و خاکش به آسمانها رفت

از بر و روی کوچه و دیوار

نقشها پاک شد، نشانها رفت

 

موشکی بُرد چشم مادر را

سالها طی شد و پدر آمد

زنی آورد جای مادرمان

باز هم رنج و دردسر آمد

 

بر خطوط سپید تخته سیاه

می نویسم جدال وحشتزا

می نویسم به جای خانه ی امن

مادرِکور، زن پدر، بابا!

 

۸۵/۷/۸

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 18:52  توسط هوروش نوابی  |