هزار بار تاکنون گسسته ای شکسته ای
دوباره جسته ای ز جا، نمی کنی دعا چرا؟
کمی پس از خزان گل، دوباره غنچه می دمد
نمی دهی نوید را به جان مبتلا چرا؟
ز پشت پرده های شب طنین زندگی شنو
به گوش هوش نسپری پیام آشنا چرا؟
دمیده صبح روشن و جلا گرفته آسمان
برون بیا ز پیله ات به خود کنی جفا چرا؟
دوباره بال و پر بزن به اوج کوه و کهکشان
پرنده ی پریدنی! چنین شکسته پا چرا؟
زجای خیز و خنده کن! خروش زندگی ببین!
خمیده ای به گوشه ای خموش و بی صدا چرا؟
بخوان سرود تازه ای! ترانه ای دگر بخوان!
دل مرا نمی بری به نغمه و نوا چرا؟
خدا خدا خدای تو به گوش او رسد اگر
ز عمق جان بخوانی اش، از او شدی جدا چرا؟
سر و سامان گرفتی دخترم! کاشانه ات آباد
دلت شادان، لبت خندان، تمام خانه ات آباد
تو مرغ خوشنوای ملک ویران دلم بودی
کبوتر بچه ی زیبای من! ویرانه ات آباد
به دام افتادی آخر با تمام سرکشی هایت
دعایت می کنم هر لحظه دام و دانه ات آباد
اگر چه سخت محتاجم به مهر جانفزای تو
نمی خواهم دگر جان را دل جانانه ات آباد
برایش شمع با ش ومحفلش را نور باران کن
رها کن بالهایم را پر پروانه ات آباد
محبت شو، صفا شو، مهر ورز و زندگانی ده
دل سرشار عشق گوهر یکدانه ات آباد
بنفشه، سوسن و سنبل، اقاقی، میخک و مریم
پر از گل کن فضای خانه را، گلخانه ات آباد
قرار قلب من بودی تو را" دردانه" می گفتم
خدا هست اینکه می گوید به من ".دردانه" ات آباد!
می توان آوای مردم را شنید
درسکوت مبهم افکارشان
می توان راحت حروف رنج را
خواند درچشم ودل خونبارشان
بارخی آرام وساکت سالها
درپس لبخندها پنهان شدیم
در سکون برکه ی بی موج خویش
همچودریایی پراز طغیان شدیم
زردرویی ها نهان میشد زخلق
کس به کار دیگری کاری نداشت
گونه ها گلرنگ سیلی بودو بس
روزگار اصلا سریاری نداشت
در میان پیکری بی روح وسرد
کورسو می زد چراغ قلبمان
شعله ها درزیر خاکستر نهان
کس نبود آگه ز داغ قلبمان
کو نشان از مهربانی مردمی؟
روزگار معنویت مرده است
درخیابانهای دور شهرمان
بازهم یک بی هویت مرده است
کوچه های کودکی هایم دریغ
بوی باد و بوی طوفان می دهند
بوی حسرت، بوی حیرت، بوی حزن
بوی یک جمع پریشان می دهند
دوستان یک یک ازاینجا رفته اند
رو به سوی شهر رویاهای خود
می روم آهسته و حس می کنم
خاری از اندوه را در پای خود
بر در این خانه تا می آمدم
چهره ای شاداب در را میگشود
گیسوانی بافته، رویی ملیح
خنده ای شیرین دلم رامی ربود
دست در دست هم از روی رضا
رو به سوی مدرسه می تاختیم
در همین جا در سکوت لحظه ها
کاخی از آینده را می ساختیم
نیست برجا آن درختان بلند
با کبوتر های خوش پروازشان
آن قناری ها که در هنگام صبح
گوشمان پُر می شد ازآوازشان
این همان ویرانه ی متروک بود
کاینچنین سربرده سوی آسمان
می خراشد سینه ی افلاک را
در میان ابر و مه گشته نهان
در خم این کوچه سقاخانه ای
با هزاران شمع روشن جای داشت
مرد پیری که درینجا می نشست
دیده ای رنجور و خون پالای داشت
تکه می بستند براین تکدرخت
آرزومندان برای حاجتی،
راستی آیا هدف راجسته اند؟
رسته اند از هر بلا و آفتی؟
گامهایم سست و سرد و خسته اند
آنهمه شور و هیاهو پس کجاست؟
رفته اند آن آشنایان قدیم
آنکه باقی مانده در اینجا خداست...
به آیه ی 2 سوره ی مبارک صف توجه کنید.
چه حرفهای قشنگی چه وعده های خوشی
چقدر این سخنان دلپذیر و شیرین است!
شعارها همگی از رفاه می گویند
بشارتی که به دلهای خسته تسکین است
خیال نیست خدایا درون جعبه ببین
که سفره غرق غذاهای خوب ورنگین است
که گفت فرش زمین؟ جسم ناتوان مرا
پرند پرگل صحراست اینکه بالین است
که گفت سقف هوا؟ بامهای لانه مان
پراز شکفتگی خوشه های پروین است
ز فرط شادی وامید پر درآوردیم
نه ماکیان، پر پروازمان چو شاهین است
بخند! جلوه گری کن! برقص! قهقهه زن
بدان بهای زمان را، زمانه گلچین است
پی دلیل نباش وپر از نشاط ، بمیر
که پای منطق و برهان همیشه چوبین است
چو وعده ای شنوی با امید باور کن
قبول حرف بزرگان کمال تمکین است
درون جعبه ی جادو جهان چه نورانی است
تمام حرف وسخن ها بلورآگین است
ولی بلور چه آسان چه زود می شکند
و این شکست پیاپی چقدر سنگین است!