تبليغاتX
باغ شقایق
شعرهای هوروش نوابی

به مناسبت سالگرد زلزله ی بم

 

تو خودم زندونی ام پنجره ها موواکنین

قفلو بشکنین خودم را زخودم جدا کنین

 

یه چیزی مثل خوره نوک می زنه توی سرم

باصدای تق تقش دم به دم ازخواب میپرم

 

به نظر میاد که دورماز فضای آدما

می رسه به گوش من فقط صدای آدما

 

باز کنین یه روزنه رو به هوا تب منو کشت

این کیه با این سماجت به درم می زنه مشت

 

شاید این در یه روزی رو به خدا باز بشه

شب بره صبح بیاد زندگی آغاز بشه

 

سردمه دستای یخ کردمو یه جور بگیرین

این چشای بستمو روبه روی نور بگیرین

 

روز  جمعه اس؟روز شنبه س ؟صبحه ظهره یا شبه؟

اگه سردم شده پس چرا تنم زیر تبه؟

چرا تنهام چرا هیچکس نمی اد سراغ من

برقا انگار دیگه رفتن خاموشه چراغ من

 

من باید رها کنم این تن پر زدردمو

یه روزم بادی میاد می بره از اینجا گردمو

 

روح من باید بره پیش خدا جا بگیره

از همونجا اومده همونجا ما وا بگیره

 

خدا هرجور که بخواد بندشو با خود میبره

او می دونه روح آدم کجا از تن می پره

 

چن روزه اینجا اسیرم زیر خاک و چوب وسنگ

ای خدا برای بردنم دیگه نکن درنگ

 

 

 

چی شده ؟چرا هوا اینهمه مهتابی شده؟

چرا رگهای تنم سفید شده آبی شده؟

 

توکی هستی اینهمه قشنگی مانند پری؟

ای خدا اومدی اینجا منو با خود ببری؟

 

آخه من کی ام که باید روی دوشت بشینم؟

تو کجا و من کجا بذار تورو خوب ببینم

 

تنمو تو خاک بذار دیگه اونو لازم ندارم

روحمو بکش رو بالت تا ازینجا بپرم

 

منو با خودت ببر ببر به اوج آسمون

چه قشنگه با تو بودن ای خدای مهربون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:30  توسط هوروش نوابی  | 

آغاز روز دیگری روزی بدون نسترن

این برگریز آخرین در بیکران قلب من

 

پر می زنند و می روند از آسمان و از زمین

من بی صدا من بی زبان من شاهد این پر زدن

 

باغی پر از گل بود و دل غرق طراوت تازگی

هریک پس از آندیگری رفتند وخالی شد چمن

 

گفتم دری را وا کنم با دیگران نجوا کنم

این کودک بد خوی دل در بسته بر هر انجمن

 

پا بر زمین می کوبد ومو می کند هو می کشد

هی می خراشد چهره را با دادو فریادوفغن

 

می نالد وسر می دهد آوایی از اعماق جان

من گشته ام بی همزبان من مانده ام بی همسخن

 

تنهای تنها مانده ام با کوله باری خاطره

شاید فقط یادی کنند از این غریق خسته تن

 

غرقم به دریای جنون وین طفل سرگردان کنون

باچشم اشک آلود خود سر برده دردامان من

 

هرچند در دشت تهی گلهای پرپر می وزد

باغ شما پر باشد از عطر لطیف یاسمن
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:28  توسط هوروش نوابی  | 

درین روز زیبای برفی بیا

برای دل هم بمانیم و بس

بیا نغمه هایی طربناک را

برای دل هم بخوانیم وبس

 

بیا راه الفت بگیریم پیش

بیا دشمنی را زدل دور کن

چرا تیرگی؟چند آشفتگی؟

دل خسته را غرق در نور کن

 

بشوی از درون زنگ اندوه را

طبیعت ببین شانه بر مو زده

به تن کرده یکسر ردای سپید

گل یاس و زنبق به گیسو زده

 

به یاد آر روزی که رنگ زمین

سراسر همه قرمز و زرد بود

همان روز هاهم به لب خنده داشت

تهی از غم و خالی از درد بود

 

بیا جامه ی حیرت از تن درآر

بپوشان به خود سبز وزرد وسپید

بخند وزشادابی ات شاد کن

خدایی که روزی توراآفرید

 

اگر رخت بر بستی از این جها ن

امیدی به برگشتنت نیست نیست

بیا پا بکوب و بخوان وبرقص

بگو نیکخواه تو غیر از تو کیست؟

 

بیا تا بر نگ طبیعت شویم

گهی سبزو گه سرخ وگاهی سپید

به دشت دل خود بکاریم عشق

ودر سایه اش چشمه سار امید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:27  توسط هوروش نوابی  | 

 

مرغ پر بسته ی دام تو شدم!

دیرگاهی ست که رام تو شدم!

 

در پرم جرات پرواز نبود

پرزنان ساکن بام تو شدم

 

آمدی بر پرِ من سنگ زدی

آمدم جرعه ی جام تو شدم!

 

بوی نا داشت دلت، بوی خزان

عطرِ جان بخش مشام تو شدم

 

جان به سر بودی و پژمرده و پوچ

جان دمیدم به تو، کام تو شدم

 

تو نشستی و نشستم به رهت

چشم در راه قیام تو شدم

 

جستی از جا و ز جایم جستم

رفتی و راهی گام تو شدم

 

زیر و رو کرده و پرداختی ام

پخته ای بودم و خام تو شدم

 

ژرف اندیشه و شاعر بودم

پیرو فکر و مرام تو شدم

 

من کی ام؟ گر که خدا ساخت مرا،

از چه اینگونه به نام تو شدم؟

 

از منِ خویش جدا افتادم

تو شدم، آه... تمامِ تو شدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 18:31  توسط هوروش نوابی  | 

 

 « لقد خلقنا الانسان فی کبد»

 « به درستی که انسان را در رنج آفریدیم»

 

  آیه ی 4 سور ه ی مبارک بلد

 

                            

لقد خلقنا صدای هستی، لقد خلقنا نشان بودن

پیام حیرت، کلام حسرت، گریز شادی، غم ربودن

 

کبد مقرر برای انسان، کبد دری تا خروش و طغیان

مکن تلاشی به در گشودن، کبد به معنای ناگشودن

 

مدار امیدی به صبح فردا، مرو به دنبال خواب و رویا

تو آمدی تا بسوزی ازغم، کجا رهایی؟ کجا غنودن ؟

 

مکن دلی خوش که می توانی ترانه ای از وفا بخوانی

چرا که در روزگار فانی، نمی شود این نوا شنودن!

 

به پیش پایت فتاده سنگی، درین هیاهو مکن درنگی

تاملی کن، تحملی کن، بلور دل را ز غصه سودن

 

خدا تو را در غم آفریده، امید و شادی کم آفریده

وظیفه ای در جهان فانی نمانده غیر از خدا ستودن

 

تفکری کن که تا توانی در امتحان خدا نمانی

کبد به مفهوم دل بریدن،درون خود را به خود نمودن

 

اگر چه گوشی دهی به فرمان نمی کنی جز گناه و عصیان

کبد نخوردن، کبد نخفتن، کبد گناه از درون زدودن

 

کبد نزول مقام انسان، کبد کبودی کبد غم نان

کبد کتک خوردن از بزرگا ن کبد نداری کبد نبودن

 

کبد نه من، مین، دو پای خونین، سلاح جنگی ریا، دورنگی

غرور دشمن ز خود گسستن، کبد به جنگ و جفا فزودن

 

کبد نزاری که نا ندارد، غمی که دیگر دوا ندارد

کبد به سنگ بلا شکستن، کبد نشستن، کبد سرودن

 

توضیح: کبد با فتح ب خوانده می شود به معنای رنج

                                         

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 20:38  توسط هوروش نوابی  | 

مرا به عمق دل خویش خواندی، اما حیف!

به گوشه گوشه ی قلبت نشاندی، اما حیف!

شبی که خاطره ام در دلت فغان می کرد

به انتظار نشستی و ماندی، اما حیف!

چو ماه درشب مهتاب آرزویم را

به روی زورق امید راندی، اما حیف!

برای راحت من در فضای خانه ی جان

تصورات دگر را رماندی، اما حیف!

کمین گرفته به کنجی و شاهباز خیال

به بام خانه ی روحم پراندی، اما حیف!

نشسته حرف به حرف کلام نامت را

درون دفتر شعرم نشاندی، اما حیف!

بلی تمام مرا، تامه ی وجودم را

به سوی شهر وجودت کشاندی، اما حیف!

گذشت عمری و دیدم من ِ مرا هرگز

به صفحه صفحه ی روحم نخواندی، آری حیف!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 9:17  توسط هوروش نوابی  |