تبليغاتX
باغ شقایق
شعرهای هوروش نوابی

برای عزیزانی که خواها ن شعر شاد هستند

 

غمین وخسته نمانیم فصل بارانست

زمان رویش گل رونق گلستانست

 

چرا شکفته نباشیم ز ندگی زیبا ست

پر از شکوفه ی شادی دل عزیزا نست

 

طلوع کرده ولی بی غروب می مانیم

اگر چه اسب زمان اینچنین شتابانست

 

هنوز موسم آن نیست تا خزان برسد

ببین که لاله و گل در نسیم رقصانست

 

کنار هم بنشینیم و از وفا گوییم

که گفت وقت غم و روزگار هجرانست؟

 

دریغ و دغدغه ی نان چرا؟چرا پس ازین؟

که خانه پر زصفا سفره ها پراز نانست

 

نسیم بوی بهارو شکوفه می آرد

همین نشانه ای از لطف ومهر یزدانست

 

به دشت وکوه ببین خالق طبیعت را

نبند پنجره را لحظه ای که طوفانست

 

چمن چمن گل وریحان گرفته صحرارا

صدا صدای نی روح بخش چو پانست

بخند تا که بخنددزمانه بر رویت

بخند تا که بخندد زمانه بر رویت

بخند خنده ی گل دلفریب و فتانست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 16:47  توسط هوروش نوابی  | 

بخندیم

بیا با خنده ی گلها بخند یم

نه بر دنیا که با دنیا بخند یم

 

چمن گل غنچه شبنم برگ شادند

بیا همراه با آنها بخند یم

 

پر پرواز بگشاییم وبا شوق

شبیه بلبل شیدا بخند یم

 

من وتو ما شما یاریم وهمرنگ

همه با هم چرا تنها بخند یم؟

 

جهان بر پاست با زیبایی عشق

برین بخشایش زیبا بخند یم

 

خدا در هر کجا هر لحظه با ماست

به امیدش زسرتا پا بخند یم

 

خدا دریایی از مهرست و احساس

صدف باشیم و در دریا بخند یم

 

خدا پیداست در هر لحظه ی ما

برین پیدای ناپیدا بخند یم

 

چرا کردیم لطفش را فراموش؟

چرا بنشسته ایم ازپا؟ بخندیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 16:44  توسط هوروش نوابی  | 

خانه از خویش و خودی خالی شد

من وفردای فراخی در پیش

من که باید بپذیرم زین پس

خانه ای را که تهی مانده زخویش

 

تن من نیز تهی از خویش است

روح آواره ام امروز کجاست

این چه فرسود ن بی فر جا میست ؟

جان زتن تن ز روان از چه جداست؟

 

زندگی را پس از آن رنج مدام

حاصلی جز غم تنهایی نیست

زینهمه رهگذر جاده ی خاک

کیست آنکس که به دلشادی زیست؟

 

مانده ام در خلائی از اوها م

بادلی خسته و سرشار نیاز

مانده بر جای زدیروز وهنوز

من و تنهایی ویک راه دراز
+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 17:24  توسط هوروش نوابی  | 

 

سر به زیر صبور با من باش

دل غرق غرور با من باش

 

منم و یک سکوت سردو سیاه

مظهر مهرو نور بامن باش

 

خسته ی پرشکسته ی خونین!

از بدیها به دور! بامن باش

 

شده بن بست راهم از همه سو

جاده ی بی عبور بامن باش

 

درد بیهودگی مرا فرسود

باکمی شوق وشور با من باش

 

زخمها خوردی و نیفتادی

قهرمان غیور با من باش

 

پاک کن این غبار از دل خویش

صاف همچون بلور با من با ش

 

می شود می شود کمی خند ید

لحظه ای پر سرور با من با ش

 

تو فقط تو تو مانده ای اینجا

شادم از این حضور با من با ش

 

شاید از ره رسد امید نجات

تا زمان ظهور با من با ش

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 15:55  توسط هوروش نوابی  | 

محبت-وفا -مهر -یاری-بیا

که با این الفبا تکلم کنیم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 15:49  توسط هوروش نوابی  |