تبليغاتX
باغ شقایق
شعرهای هوروش نوابی

 

سلام عزیزان! کتاب شعر جدیدم با نام « طرحی ز قلبم کشیدند» از چاپخانه درآمد. این کتاب مجموعه ای است از آخرین غزل ها، چهارپاره ها و مثنوی هایم. برای تهیه آن می توانید به کتابفروشی های زیر  مراجعه کنید: 

کتابفروشی یونسکو ـ خیابان پاسداران ـ نبش فرمانیه

کتابفروشی علیم ـ خیابان شریعتی ـ پائین تر از پل رومی

نشر چشمه ـ خیابان کریمخان ـ نبش میرزای شیرازی

نشر روشن ضمیر ـ خیابان وحدت اسلامی ـ خیابان فرهنگ

بابل ـ کتابسرای بابل

 

 

این چار پاره هم برای خودم!

 

باز هم حرف بزن، نغمه بخوان!

حرفهایت همه شعری زیباست

باز هم قصه ی دل را بنویس

قصه ات دلکش وجانبخش و رساست

 

دائم از باغ وچمن می گویی

گفته هایت همه شورانگیزند

گاه لبخند به لب داری وگاه

گفته ها درد به دل می ریزند

 

چه کسی خواست که ساکت باشی؟

از قلم گوهر یکدانه بریز

تا که از ذوق تو سرشار شویم

باده ی شعر به پیمانه بریز

 

گرچه از تلخی غم می گفتی

شعرها مثل شکر شیرین بود

رنگ دل داشت تمام سخنت

دفترت باغ گلی رنگین بود

 

دف بزن دست بزن پای بکوب

چهره ات با لب خندان زیباست

بنویس آنچه که در خود داری

چون کلامت جهد از جان زیباست

 

اگر احساس تو را درک نکرد

آنکه چشمان دلش نابیناست

اگر آوای تو تاثیر نداشت

آنکه را گوش درون نا شنواست

 

قلم از دست نینداز و بدان

عده ای عاشق اشعار تواند

بارها می شنوی می بینی

دوستانی که طرفدار تواند!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 20:2  توسط هوروش نوابی  | 

 

تقدیم به کتی عزیز دختر نازپرورده ی عمو جان

 

با دو بال بسته ام  پرواز را دیدم به خواب

باز هم دروازه ی شیراز را دیدم به خواب

شهر مانند گذشته غرق نور وسبزه بود

از همان دروازه چشم انداز را دیدم به خواب

بار دیگر از خدای مهربان لا یزال

مثل شبهای دگر اعجازرادیدم به خواب

چون پرستوی مهاجر پر زدم با شوق وشور

خانه ای گرم ودلی دمساز را دیدم به خواب

مادری پرمهرو در آغوش گرمش دختری

پای تا سر دلنشین پر ناز را دیدم به خواب

چنگ در دستان غوغا آفرین ساحری

نغمه ی ناب دف وآواز را دیدم به خواب

با هزاران کوه ودریا فاصله از راه دور

بانگ شادو دلنواز ساز را دیدم به خواب

خسته از غربت غریبی دوری و دلواپسی

چون گذشته مادری همراز را دیدم به خواب

باز کردم صفحه ای از شعر ناب خواجه را

وعده های حافظ شیراز را دیدم به خواب

باز می گردم به خانه باز می گردم به شهر

من که دیشب جلوه های راز را دیدم به خواب

 

خانم دکتر عزیز امیدوارم از این ناقابل خوشت آمده باشد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 20:1  توسط هوروش نوابی  | 

برای جهانخوارانی که با وعده ی دمکراسی ومبارزه با تروریسم

سالها جهان را صحنه ی نبرد کردند  ویتنام را . ایران را.وبار دیگر عراق را

 

ای مجریان عدل ترازویتان کجاست ؟

راهی که حق گذاشت فرارویتان کجاست

بی پشتوانه حرف خوش عشق می زنید

خود غافلید مرغ سخنگویتان کجاست؟

گر مرد این رهید چه شد وعده هایتان؟

اندیشه های دلکش و دلجویتان کجاست؟

از منطق خدایی ما خشمتان گرفت

پس خلق خوب و خصلت نیکویتان کجاست؟

دردی نهفته سوخت همه تار وپودمان

مبهوت مانده ایم که دارویتان کجاست؟

بر گور ما نشسته و خاموش مانده اید

نقل وحدیث وحرف و هیاهویتان کجاست؟

گفتید تا به حشر پی صلح و سازشید

آوای خوب یا حق ویا هویتان کجاست؟

فارغ نشسته اید زیاد خدا چرا؟

آخر نشان روح خدا جویتان کجاست؟

کج رفته اید و دور زمقصود مانده اید

ره در پی است قوت زانویتان کجاست؟

گفتید با دمکراسی از راه آمدید

در راه مانده اید..تکاپویتان کجاست؟

حرف وعمل دو وازه ی بیگانه از همند

در جمع این دو قدرت ونیرویتان کجاست؟

پرسیده ایم و نیست جوابی بجز سکوت

تکرار می کنیم ترازویتان کجاست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 22:8  توسط هوروش نوابی  | 

فریاد من در این شعر فریاد نسل سوخته ایست که امروز در

جای جای جهان قرن 21 زندگی می کند و مذ بوحانه برای مهار آتش

می کوشد

 

فریاد من فریاد تو فریاد نسلی سوخته

هر کس به نحوی سوزد ازبیداد نسلی سوخته؟

 

مجموع نا هنجار ها آتش به قرن ما زده

قانون کجا ماند به جا در یاد نسلی سوخته

 

هرگز بهاری حس نشد در سالهای عمرمان

زادندمان در فصل غم اجداد نسلی سوخته

 

نا بارور می شد زمین ای کاش از روز ازل

خاک سترون بهتر از ایجاد نسلی سوخته

 

غیر از فریب و جز ریا کو حاصل سودای ما؟

شاید اگر در خون تپد شیاد نسلی سوخته

 

جنگ و جنایت کارمان جور وجفا پندارمان

گو پا نگیرد در جهان نوزاد نسلی سوخته

 

 

رخ می دهد صد کار شر صدها فجایع زین بشر

گردون دگر گون گشته از رخداد نسلی سوخته

 

جا مانده ازخمپاره و بمب از پس این سالها

خاکستر خاموشی و مازاد نسلی سوخته

 

در این هیاهو. همهمه. هنگا مه. دیگر کو؟ کجا ؟

گوشی که بسپاریم بر امداد نسلی سوخته ؟

 

می سوزم و میسوزی ام بر خاک و خون می دوزی ام

اندوه و آتش پایه و بنیاد نسلی سوخته

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 9:44  توسط هوروش نوابی  | 

بعضی از ابیات این شعر هم برای چشمان زیبای عزیزانی

که شعر مرا نمی خوانند

 

زمانه پر شده از صحبت شما و دوچشمت

چقدر فاصله افتاد بین ما و دو چشمت

 

چه ادعای عجیبی است از وفای تو گفتن

چه نسبتی است میان تو و وفا و دوچشمت؟

 

به روی صفحه ی ذهنم نشسته درد نهانی

میان بهت شب وذکر یاخدا ودوچشمت

 

شبی به خواب من آ تاکه بشنوم  و ببینم

نوا و نغمه ی خوب بیا بیا و دوچشمت

 

همیشه گفته ام ای کاش صاف وساده بمانی

خدا کند نشوند آشنا ریا و دوچشمت

 

به باغ آمدم وروی قد سرو تودیدم

دو گونه مثل دو برگ اقاقیا و دوچشمت

 

شدم اسیر تو دیگر رها شدن نتوانم

قسم به عالم بالا به کبریا و دوچشمت

 

به دلسپردگی ام هیچ بوده پاسخی ازتو؟؟

من وهمیشه سوال چرا چرا و دوچشمت

 

طبیب گفته که دیگر پی علاج نباشم

که نیست رابطه بین من وشفا و دوچشمت

 

صبح جمعه 6بهمن 85

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 13:23  توسط هوروش نوابی  | 

 

برای چشمهای زیبای عزیزانی که شعر مرا می خوانند :

سرکار خانم هوشمند – مهوش – گلاره – سیامک – دوست – غریبه و ...

 

 چقدر شعر سرودم برای چشمانت!

شدم ز روز ازل آشنای چشمانت!

 

چقدر شعر سرودم ولی چه فایده داشت ؟

نگفتم آنچه که باید سزای چشمانت

 

سپید در خور زیبایی نگاه تو نیست

غزل قصیده رباعی فدای چشمانت

 

تو بودی و من ومژگان بسته ات تا صبح

نشسته چشم به ره در هوای چشمانت

 

به ناز برده دل از من وَ خوب میدانم

خدای عشق ببخشد خطای چشمانت

 

مرا به محفل پر نور خویش دعوت کن

مبند راه مرا بر سرای چشمانت!

 

به هم زدی مژه ها را، بهار پیدا شد

پر از شکوفه و گل در فضای چشمانت

 

همیشه کعبه ی آمال من تو بودی، تو

چه سالها که به سر شد به پای چشمانت

 

اسیر چشم تو بودن کمال آزادیست

خدا کند نرَهم از بلای چشمانت

 

امید من همه این بود مال من باشی

امید من همه این شد: وفای چشمانت

 

چقدر مرثیه بارید روی مرگ دلم

چه غمگنانه شدم مبتلای چشمانت

 

به زیر پای تو هستم مرا نگاهی کن

مرا نگاه کن از ماورای چشمانت

 

به گوش هوش شنیدم  چقدر ابهامست

میان همهمه ی بی صدای چشمانت

 

منا و مکه ی من مورد قبول خداست

ز مروه آمده ام تا صفای چشمانت

 

نکرده ام همه ی عمر جز خضوع و خشوع

گَهِ رکوع به نزد خدای چشمانت!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 23:54  توسط هوروش نوابی  |