برای من غزل بخوان غزل ز عاشقانه ها
به خوشدلی نگاه کن فضای صاف و پاک را
برای گفتن ازکژی مرو پی بهانه ها
به شوق دختران نگر که می چمند صف به صف
شکوفه ها.بنفشه ها.ستاره ها سمانه ها
اگر نشسته گرد غم به چهره های غرق نم
ندیده گیر و دم مزن زسختی زمانه ها
نگر به روز روشن وسرور ونغمه خوانی اش
ببند گوش جان خود زناله ی شبانه ها
قلم چرا بپژ مرد .چو شاخه های گل چرا؟
اگر زفرط فتنه ها خزان شده جوانه ها
ترانه های خویش را پراز لطیفه کن .مگو
که کوله بار محنتی نشسته روی شانه ها
تو گفته ای که نسبتی نبوده بین شعر با
نفیر آن گلوله ای که می کشد زبانه ها
تو گفته ای که قلب من پراز نشاط می شود
چو خنده می زند قلم به روی شادمانه ها
تو گفته ای بلور دل مباد تا کدر شود
دوباره گوش جان دهم به شعر کودکانه ها
خداکند که نشنوی دروغی از زبان من
نگفته این قلم سخن به غیر صادقانه ها
بنشسته ام تلخ و خاموش، اینکه تماشا ندارد
تنها وبی سر پناهم، پیداست، حاشا ندارد
منگر به نفرت به رویم از دلبری بی نصیبم
آن زن که شغلش گدایی ست، رویی فریبا ندارد
دیشب چو هرشب ندادم با شانه نظمی به مویم
این چهره دیگر نیاز گیسوی زیبا ندارد
سرمایه ی هستی من، این کودک بی قرارست
شاید ندیدی بگرید طفلی که بابا ندارد!
هر ناله اش چون شراری سوزد همه تار و پودم
آب دو چشمان او را امواج دریا ندارد
هرچند کار خدا بود روییدن این گل اما
لب هایم از زادن او غیر از دریغا ندارد
من از همین سر زمینم خودروی و بی ریشه لیکن
هرگز مدافع ندارم این غم مداوا ندارد
برجی ست سر برکشیده بالای رد نگاهم
می دانم اما که این برج یک عمر پایا ندارد
هر سنگ و هر آجرش را اجحاف و ظلمی سرشته
پروانه ی ساز و کارش مُهر خدا را ندارد!
قطع درختان پربار آغاز بالیدنش بود
انبوهی از سبزه پوسید کس چشم بینا ندارد
هر شاخه از هر درختی فریادی از خشم و غم داشت
غم های بسیار خوردم دیگر دلم جا ندارد
منهم جدا ماندم از اصل ایل و تباری ندارم
در یک درخت بریده همسایه معنا ندارد
رویای من در همه حال یک جای گرمست و آرام
موطن برایم همین است اینجا و آنجا ندارد
- باتشکر از عزیزانی که کار قبلی مرا خوانده اند:
لیلای عزیز ... من و تو....امیر ....گلاره
کلیه ام را میفروشم..طفلانم امشب نان ندارند
این گفته ی زیبای مولاست..بیچارگان ایمان ندارند
در باغ پر پهنای گیتی مانند گلهای سپیدند
اما کجا باید برویند؟این بوته ها گلدان ندارند
گفتم که دورانی طلاییست سوی هدف باید بتازیم
این گفته هایم راشنیدند اما رمق درجان ندارند
وقتی که دزدان اینچنین فاش درفکر تاراج زمانند
فرزند من فرزند ما نیز دیگر غم زندان ندارند
مردابها باید بخشکند تا کرمی از انها نخیزد
این کرمهای عاشق خون عشقی به هیچ انسان ندارند
گفتیم باید شادمان بود قه قه زدو خندیدو رقصید
انها ولی در جرگه ی خویش پا کوب ودست افشان ندارند
در کنج هر میدان این شهرصدها جوان خفته دیدم
اما طلاداران زرمندخود کار با آنان ندارند
گفتیم این گوی است و میدان اما غلط بود آنچه گفتیم
بیکار می چرخند هرجا گوها دگر میدان ندارند
گشتم پی آیات قرآن شاید که راهی را بجویم
دستور انفاق آمد اما دارندگان قرآن ندارند
اندیشه ی بسیار کردم آخر رسیدم جای اول
کلیه ام را می فروشم چون کودکانم نان ندارند
ایزد پدیدم آورد او "زن" گذاشت نامم
نیمی ز مرد ؟!! هرگز! من کاملم تمامم
او آگهی به من داد دانش از آن من شد
بگذاشت با سخاوت او بر زبان کلامم
دستم سرم دو چشمم هم قیمتست با مرد
من بنده ی خدایم او میدهد پیامم
دنیا بدست مردان کانون جنگ و فتنست
نسبت به صلح دارم من دوستدار عامم
در خانقاه عشقم بیگانه ره ندارد
فرزند و همسر از من من حافظ کنامم
من را ضعیف خواندند در طول و عرض تاریخ
چون درکشان قوی نیست من پخته ام نه خامم
در اقتصاد خانه با مرد خود شریکم
نان آوریست کارم من کی اسیر دامم؟
می پرورم در آغوش طفلان پاک و پر بار
تکرار می شوم باز موجود و با دوامم
چشمم ز جور بسیار با گریه آشنا شد
آنها بهانه کردند زاری صبح و شامم
"زن" از "زدن " نیامد مفهوم دیگری داشت
هرگز نخواست ایزد اینگونه تلخ کامم
با ظاهری زنانه سرشارم از صلابت
مهر و فا سرشتم مردانگی مرامم
باید رهی بجویم در رفع ظلم و تبعیض
این بار فاتحم من چون محکم است گامم
« دخترم پرسید مادر عشق چیست؟»
کز برایش نزد تو اندازه نیست؟
از چه آنروزی که بوسیدم تو را
گفتی ای جان نمرهء عشق تو بیست!
راستی با من بگو ای مهربان
در نگاه گرم تو تصویر کیست؟
جشن میلادم چرا گریان شدی؟
می شود هنگام شادی ها گریست؟
چون سوالاتش ز حد بیرون شدند
گفتمش فرزند من! بس کن! بایست!
آنچه را گفتی همه عشق است، عشق!
آنکه بی عشق است در عالم نزیست
عشق یعنی لحظه های زادنت
در طلوعی دلنشین دل دادنت
عشق یعنی چهرهء پر نازِ تو
عشق یعنی دیدهء پر راز تو
عشق یعنی لحظهء خوابیدنت
کنجکاوی کردنت، پرسیدنت
عشق یعنی بی رُخت تنها شدن
با تو مثل غنچهء گل وا شدن
عشق یعنی شعله در چشمان من
هر زمان با خنده می گویی سخن
عشق یعنی می شود شاداب شد
از درون لبریز نور ناب شد
عشق یعنی رنج تنهایی، شکست
دست شستن از هرآنچه بود و هست
عشق یعنی شادمانی، سرخوشی
نفس را در بند کردن، خودکشی
عشق یعنی با ریا جنگ و ستیز
تا خدا رفتن به یک پرواز تیز
عشق یعنی پر زدن تا آسمان
رفتن از بالای بام کهکشان
عشق یعنی می شود چون گل شکفت
راز خود را با خدای خویش گفت
عشق یعنی صد سبد گلبرگ یاس
با دلی سرشار احساس و سپاس
ریختن بر قامت دلدار خود
عهد بستن با دل بیمار خود
**
دخترم بشنو ز مادر یک دو پند
با خدای عشق پیمانی ببند!
عشق را سرمایهء هستی بدان
با نوای عشق جاویدان بمان!