تبليغاتX
باغ شقایق
شعرهای هوروش نوابی
مرا هم ببر باخود از این دیار

درینجا کسی با کسی یار نیست

به خوابند مردم چو اصحاب کهف

یکی هم درین ملک بیدار نیست

سکوتی گرفته فضا را به بر

همه محو ودر خود فرو رفته اند

نکن صحبت از بینش و هوش و عقل

چه هشیاری؟ اینجا همه خفته اند

نزن چه چه و نغمه در گو ششان

نه خوابست افسون و اغماست این

گرفتار کابوس افیون شدند

مگو خواب خوش یا که رویا ست این

ببین زیر رگبار و بوران وبرف

بدنها همه خیس باران شده

نجنبند از جا نبینند هیچ

که کاشانه هاشان چه ویران شده

زمینیست بایر سترون خموش

دل آزرده ام زین فضای عجیب

دل من هوایی دگر کرده است

هوای شکوفایی عطر سیب

هوای بهاری خوش و زود رس

هوای هیاهوی هشیار ها

برونم کن از قعر بیهود گی

ببر تا به دنیای بیدار ها

۱۲-۱-۸۶

واژه ها مارا نمی بخشند اگر

با ریاکاری هم آواشان کنیم

واژه ها چون آیه ها خوبند و پاک

وای اگر مخدوش معناشان کنیم

وای اگر با این الفبای شریف

حرفی ازجنس ریا عنوان شود

وای اگر بر راستی بر روشنی

با کلامی ناروا طغیان شود

با الف.ر.سین وت.ح. قاف و ی

میتوان طومار ها مطلب نوشت

صبح سرشاراز صداقت را سرود

یاکه از تاریکی واز شب نوشت

با قلم تنها حقایق را بگو

راستی را با قلم ابراز کن

جز خدا کس را نمی باید ستود

با قلم تا عرش حق پرواز کن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 20:43  توسط هوروش نوابی  | 

عاشقم بر خط زیبا عاشقم بر شعر ناب

آنچه می بخشد مرا شورو شکوه و التهاب

بر طبیعت بر خدا بر روشنی بر دوستی

عاشقم بر سبزه و گل عاشقم بر آفتاب

عاشقم بر آنچه ایزد آفرید وهدیه کرد

کوه .اتش.ابر.تندر.آسمان.دریا.سراب

دوست دارم زندگی را دوست دارم عشق را

آنچه می ماند به جا و نیست نقش یک حباب

دوست دارم رویش و بالیدن و پرواز را

عاشقم بر آنچه بخشد بر تکاپویم شتاب

ساده ام من .صاف و صادق.بی ریا .یکرنگ پاک

واژه ها سر می کشند از عمق جانم بی حجاب

شعله هایی در نهان دارم که می سازد مرا

غرق در دنیای خویشم فارغ از هر اضطراب

آنچه گفتم حاصل یک عمر افکار من است

بی  سبب پنهان نکردم چهره در زیر نقاب

ارج بنهادم به پاکی .عشق.ایمان.مردمی

آنچه را خواندم فراوان روی اوراق کتاب

بودن ما گاهی از اندوه دارد سایه ای

می شود منها کنیم این غصه هارا از حساب

گر دوراهی باشد از نابودن وبودن بدان

شادو سرخوش می کنم من بودنم را انتخاب

زندگی حتی اگر یک پرسش مرموز بود

می توان با" مهربانی " گشت دنبال جواب

۲۶-۱۲-۸۵

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 16:14  توسط هوروش نوابی  | 

چه کسی در خور احساس تو بود ؟؟؟

قدر د ان د ل حساس تو بود؟؟

زیر پای دگران عشق نریز

با دل در به در خود بستیز

مهربانی که ندارد بذ ری

نیست حلوا وگلاب نذ ری

نشود کاشت درخت آنرا

نکن اینگونه فدایی جان را

گل یخ حاصل فصل سرما ست

نتوان گرمی و مهر از آن خواست

بنشین با دل تنها  تنها

بگریز ازشرو شور تن ها

۸-۱-۸۶ جاده چالوس
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 21:44  توسط هوروش نوابی  | 

به نام خداوند الهامبخش

پرواز پرها یم چه پویاست.من مرگ را باور ندارم

غیر از شفا . شادی . شکفتن اندیشه ای در سر ندارم

گفتند دیگر بس کن ای دوست میل شدید زنده ماندن

من زنده خواهم ماند و شاداب.چون چاره ای دیگر ندارم

کشتم درون باغ هستی.چندین نهال سبز زیبا

بیرون نخواهم شد ازین باغ تا بار خودرا برندارم

شاداب خواهم ماند آری با این دل سرشار احساس

گنجینه ای از مهر دارم هرچند درکف زر ندارم

در روبه روی من گشودست یک پنجره لبریز از عشق

او. او همان داداریکتا .او که ازو بهتر ندارم

صد بار تا عرش عظیمش رفتم گرفتم دامنش را

فکرم عقابی تیز بال است با اینکه بال وپر ندارم

من آتشم شورم شرارم بر جمع خود شادی ببخشم

خاموشی ام را کس ندیده در خویش خاکستر ندارم

بر پای هستم بر قرارم .کوهم بلندم .استوارم

افتادنی در کار من نیست پروایی از بستر ندارم

آغاز شد یک سال دیگر سالی معما گونه اما

حل می شود باز این معما خود را مکدر ندارم

۲۹-۱۲-۸۵

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 21:43  توسط هوروش نوابی  |