با چنین طبع لطیفی که مراست بال پرواز گشودن تا تو
من چه دارم امروز غیر یک روح پریشان آیا.؟
به تو تا می نگرم می بینم همه ی موهبت دنیا تو
زار افتاده در آغوش خیال.با سخنهای فراوان شده لال
از خود خویش ندارم خبری من هراسیده وبی پروا تو
سر براورده ای از اشعارم سمبل و روح غزلهای منی
فارغ از هر تب و تاب و غم وسوز دلنشین روحفزا زیبا تو
آتشی آمدو بگداخت مرا از بد حادثه انداخت مرا
چون بنایی ز زمانهای قدیم من فرو ریخته ام اما تو
ایستادی و مقاوم ماندی شاد لبخند زدی رقصیدی
غافل از فکر طبیعت منشین که من امروز اگر فردا تو
در دلم ولوله بر پا کردی و به من شوق سرودن دادی
ساکتی گرچه به ظاهر اما شعرتو زمزمه تو غوغا تو
حیف شد دست تو در بر نگرفت دل آشفته وحیرانم را
پای پوییدن من ماند زراه پس ازین ماندنی وپایا تو
۱۶-۲-۸۶
ز پشت قرنها از قعر گورم
به ناگه آمدم تا عالم خاک
به شادی بال و پر راباز کردم
پریدم تا زمین از اوج افلاک
خدای من زمین شکلی دگر داشت
ممالک یک به یک پیوسته باهم
نبود از آن خطوط پیچ در پیچ
اثر در نقشه ی جغرافیا هم
بشرها یکزبان .یکدل .هماهنگ
همه زیر لوای عشق یزدان
نه خون و جنگ ونه جورو جفایی
تمام زندگا نیها به سامان
پلنگان قدیمی خفته در گور
جهان در دست قومی کاردان بود
نمی کردند دعوای ریاست
خدا خود حاکم کل جهان بود
کسی بانام حق بر کس نمی تاخت
چرا که حق فقط نام خدا داشت
دروغ و دزدی ونیرنگ وتزویر
رهی از راه انسانها جدا داشت
نه قومیت .نه ملیت .نه مذهب
سیاهی با سپیدی جور بودند
دورنگی برتری جویی.قساوت
همه این واژه ها مهجور بودند
اصول ناب قانون اساسی
برای خلق دنیا بود یکسان
به فرهنگ لغت خط خورده بودند
نمی دیدی دگر نامی زادیان
زن ومردان مساوی دست در دست
نه این یک نیم وآندیگر دوتا بود
همه از سرنوشت خویش خرسند
همه در ذاتشان شرم وحیا بود
کسی خون کس دیگر نمی ریخت
همه آزاد در اندیشه ی خویش
همه یکتا پرستان کرده بودند
حقیقت. عشق .پاکی پیشه ی خویش
.....
به تلخی راه گورم را گرفتم
به خود گفتم که اینجا جای من نیست
منی که زاده ی اعصار رنجم
مکانی اینچنین ماوای من نیست
خبر بردم به جمع نا رفیقان
ازان آرامش جاوید گفتم
برای مردم نیکی ندیده
تمام آنچه چشمم دید گفتم
۳۰-۱-۸۶