تبليغاتX
باغ شقایق
شعرهای هوروش نوابی

 

فرزند خود را صدا زد، ازكس صدايي نيامد

بار دگر، بار ديگر، آواي پايي نيامد

 

در حنجره بغضها داشت، هي خسته و خسته تر شد

فرياد او در گلو ماند، اما دوايي نيامد

 

 تك سرفه كرد و تكاپو شايد كه برخيزد از جا

هر گوشه را جستجو كرد دستش عصايي نيامد

 

از سرفه هايش فرو ريخت روي زمين لخته اي سرخ

تنها سكوتي گرانبار، درداشنايي نيامد

 

عمر درازي به پاي آن نازنينان فدا كرد

اما درين لحظه ي شوم بوي وفايي نيامد

 

بسيار كوشيد و كوشيد شايد دري را كند باز

رنج نفس تنگي اش را حتي هوايي نيامد

 

پايان يك زندگي بود تنهايي و بي پناهي

خاموشي جاودان يافت بانگي ز جايي نيامد

 

وقتي خبر را نوشتند در آگهي هاي ترحيم

در نزد او اين هياهو  غير از ريايي نيامد ...

 

۲۸/۱/۸۶

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 21:4  توسط هوروش نوابی  | 

به نام خدا

 

به گوش هوش شنيدم شبي پيام نگاهت

نگاه سرد من افتاد توي دام نگاهت

 

دلم چو برگ خزاني زمن جدا شد و پرزد

ز تندري كه درخشيد روي بام نگاهت

 

بهار سرزد وعطر لطيف غنچه برامد

دميد صبح سپيدي به عمق شام نگاهت

 

و با وجود تمام وقار خود دل من شد

شبيه آهوي صحرا اسير و رام نگاهت

 

به پيش پاي تو خم شد و در نهايت پاكي

جواب داد به دلدادگي سلام نگاهت

 

دلم به امر خداوند عشق با همه زاري

ز جاي جست و به پا خاست با قيام نگاهت

 

گرفت دست تو با لطف دست تب زده ام را

وعكس چهره ام افتاد روي جام نگاهت

 

ميان خرمني از گل نشسته بودي و ديدم

كه ريخت رايحه ي مهر در مشام نگاهت

 

چه زود دفتر و دستك ز ره رسيد و هماندم

سند زدند دل وديده را به نام نگاهت

 

19- 3- 86

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 9:54  توسط هوروش نوابی  | 

به یاد کودکان معصومی که نخواسته و ندانسته قربانی جنگ شدند

و برای آنان که با صلح و دوستی نسبتی ندارند

به این کودک خفته موشک نزن

تبر را به قلب عروسک نزن

نمی داند او منطق جنگ را

نخوانده الفبای نیرنگ را

چه خوردست جز شیر مادر بگو ؟

چه کردست ای نا برادر بگو؟

سر کوچکش خالی از ایده است

دو گوشش پراز حرف نشنیده است

کجا روح دادی توبر پیکرش

که کوبی به سنگ عداوت سرش

دلش جای این زخم ناسور نیست

تو هم زخم بینی بدان دور نیست

کمی صبرکن تا که پر واکند

تو را پیش آفاق رسوا کند

کمی صبر کن کودکست این هنوز

عقابش نخوان پوپکست این هنوز

پلنگانه اینسان مکن پاره اش

که آرام گیرد به گهواره اش

ببیند به خوابی خوش آینده را

به رویای خود صلح پاینده را

ببیند اگرشاخه را چیده اند

درختان زیتون نخشکیده اند

کمی دیده واکن به ژرفا نگر

به زعتر به صبرا شتیلا نگر

ببین موشکت با هویزه چه کرد؟

به سردشت و سومارو صیدا نگر

به دزفول وبغداد وفاوو جنین

به طفلان معصوم قانا نگر

به غزه ویتنام سودان و مصر

به بیت المقدس به حیفا نگر

رها کن جلال وجمال جهان

کمی هم به دنیای معنا نگر

شب است و نشانی زخورشید نیست

به پایان این جنگ امید نیست

مدام ادعای حقوق بشر

بشر را نهادی بدون سپر

زهر سو برو تیرو نشتر زدی

گهی نیز با پنبه اش سرزدی

مکن اینچنین آسمان را سیاه

مکن آرزوی بشر را تباه

بجز جنگ راه دگر نیز هست

ره گفتگو پشت یک میز هست

دعاوی به گفتار حل می شود

به صلحی مداوم بدل می شود

به این خلق بیهوده خنجر نزن

تبر را به بال کبوتر نزن

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 20:35  توسط هوروش نوابی  |