تبليغاتX
باغ شقایق
شعرهای هوروش نوابی

 

پرنده ي پريدني! دراين قفس بمان بمان !

سكوت مي كشد مرا دوباره نغمه اي بخوان!

 

نبينمت كه خسته اي نبينمت كه خفته اي

رها نكن مرا بمان مرا ز نزد خود نران

 

هميشه فكر مي كنم گر از كنار من روي

به جستجويت آيم و نبينمت دگر نشان

 

ولي به پاس الفتي كه بين ماست مي شود

كه عطر بالهاي تو كشاندم به كهكشان

 

گشوده ام دريچه را هوا چه دلنشين شده

بخاطر خدا نرو بهار را نكن خزان

 

نمي روي نمي روي به خود نويد مي دهم

اگر چه در تلاطمي كه پر كشي ازين ميان

 

به نزد تو نشسته ام نيايش مرا ببين

چرا سكوت كرده اي گره گشاي از زبان

 

به خواهش من آمده خدا كنار بسترت

چرا كه خنده هاي خود به او نمي دهي نشان

 

خدا خدا  همان خدا، همان كه مي پرستي اش

چرا سپاس خويش را براو نمي كني عيان

 

اگر چه روح سركشت هواي وصل مي كند

فقط بخاطر دلم درون اين قفس بمان !

 

دي ماه هشتادو دو
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 19:20  توسط هوروش نوابی  | 

به نام  آنكه شعر هستي  از اوست...

 

من يك گلم يك گل ناز  اما طراوت ندارم

هر روز و شب در تلاشم  من استراحت ندارم

 

در يك سبد مي فروشم  گلهاي رنگين و تازه

از ديگران انتظار رحم و عطوفت ندارم

 

ديريست تا مي ستيزم با پنجه ي تيره ي فقر

لبخند و لطف و نوازش ؟؟ نه هيچ عادت ندارم

 

هرگز به عمرم نديدم گرماي جانبخش مهري

خو كرده با فصل سرما جز رنج وزحمت ندارم

 

در گوشه اي از خيابان كز مي كنم وقت باران

عمريست كارم همينست ديگر خجالت ندارم!

 

مي بينم آسودگان را غرق رفاه و تجمل

من غرق در كار خويشم با كس رقابت ندارم

 

ياران خوبم شقايق نرگس اقاقي بنفشه

با هيچكس غيراز آنها احساس الفت ندارم

 

با عطرشان همنشينم با رنگ وبوشان عجينم

گرچه خموشند و آرام هرگز شكايت ندارم

 

زينت دهم غنچه هارا باتورهاي طلايي

در تار و پودم تلاش است از فقر وحشت ندارم

 

گل هديه اي دلپذيرست شادي ازآن مي شكوفد

در جشن مردم شریکم، هرچند دعوت ندارم
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 22:7  توسط هوروش نوابی  | 

 شخصي كه اين شعر را در باره اش سروده ام

در يكي از سالهاي جنگ در آزمون ورودي دانشگاه شركت كرد و من

منشي و ممتحن او بودم...

 

مي گويد و مي نويسم مجهول و معلوم اورا

قلبم به او خيره مانده فهميده مفهوم او را

 

چشمان روشن ندارد،دستي به گردن ندارد

آنگونه غمگين كه گويي روحست او تن ندارد

 

در جبهه مانده دو چشمش، در جبهه مانده دو دستش

اما پياپي شنيده: صد آفرين ناز شستش!

 

جا مانده در تار و پودش داغي كه دايم دمانست

بر تارك سرخ تاريخ گويند او جاودانست

 

آينده اصلا ندارد اما اميدش فراوان

پايان جنگست و زاين پس كشور رود رو به سامان

 

ايران او سرفرازست فقر از وطن مي گريزد

اندوه اعصار پيشين از ما و من مي گريزد

 

با مدرك دكترايش روزي دلش غرق شاديست

هرچند اين مدرك از اصل دور از حقيقت نماديست

 

مي خوانم و مي دهد گوش هر پرسش امتحان را

مي گويد و مي نويسم  تعبير و تفسير آن را ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 18:56  توسط هوروش نوابی  | 

به نام خداوند الهامبخش

باد از ره ميرسد با بوي بال سوخته

كودكان بي گناهي زير شال سوخته

 

از پس ويرانگريهاي جدال و جنگ و جور

مانده بر هر چهره اي يك خط خال سوخته

 

دم به دم مي پرسم از خوداز چه رو؟ آخر چرا؟

پس چرا بي پاسخ آمد اين سوال سوخته؟

 

فصلها دنبال هم مي آيد ورد مي شود

از چه پاياني ندارد ماه وسال سوخته

 

شطي از خون روان مي آورد با خود مدام

سبزه زاران را پراز گلهاي كال سوخته

 

ماه پنهان زير ابروجلوه گر درآسمان

در ميان دود و آتش يك هلال سوخته

 

پهلوانان دليري يك به يك پر پر شدند

پيكر رستم به روي دست زال سوخته

 

با اتم موشك مسلسل مي شود كشتار كرد

كهنه شد دوران خنجر اسب و يال سوخته

 

آنكه مي ماند به جا زين كينه هاي ناروا

زندگاني چون كند با ملك ومال سوخته؟

 

سرب و آهن دود و كربن پارگي هاي عميق

پر شده اين قرن ازبوي ذغال سوخته

 

جنگ و تخريب وجنون در ملك انسانهاي دون

علتي ديگر ندارد جز كمال سوخته

20-3-86

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 20:10  توسط هوروش نوابی  |