تبليغاتX
باغ شقایق
شعرهای هوروش نوابی

مرا به خويش بخوان اي دوست مرا كه غرقه به توفانم

مرا كه گم شده ام در خويش اسير موجم و طغيانم

 

به من بگو كه بياموزم نواي ناب حقيقت را

كه تير طعنه ي ترديدي نشسته بر تن ايمانم

 

چنان گرفته مرا در بر هواي سمي سوزالود

كه در نهايت آزادي اسير وحشت زندانم

 

كتاب راز رهايي رابه روي دامن من بگذار

به مو سپيدي من منگر هنوز طفل دبستانم

 

مرا ببر به سرايي كه سپيده سر زند از هرسو

كه اين سياهي حيرت بار نموده سر به گريبانم

 

براي سيل سوالاتم بجوي پاسخ بي رمزي

كه اين فضاي پراز ابهام زخويش كرده هراسانم

 

زبس كه وهم و خيال امروز گرفته روح مرا در بر

غزل غزل سخن موهوم شكفته در غزلستانم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 19:43  توسط هوروش نوابی  | 

به نام خداوند الهام بخش

دوباره گمشده ام در خودم كجا هستم ؟

چرا هميشه اسير چرا چرا هستم ؟

 

چه بود حاصلم از آمدن شدن رفتن ؟

هنوز بي خبر از عمق ماجرا هستم

 

سوال مانده به لبها نمي رسم به جواب

زبس كه ساده ام از بس كه بي ريا هستم

 

درون خويش فرو رفته ام نمي دانم

كه كيست هم سخنم با كه آشنا هستم

 

اگر چه كافرم اما زخود مرانيدم

كه كافرانه چنين عاشق خدا هستم

 

شما براي خداتان شريك مي سازيد

منم كه از همه غيراز خدا جدا هستم

 

كمين گرفته ام از گوشه اي برون بزنم

به ياري ام بشتابيد بسته پا هستم

 

اگرچه ساكتم و لب زگفته مي بندم

به اين سكوت غم آلود هم صدا هستم

 

مهم نبود براي شما شكستگي ام

مهم نبود روان سوي قهقرا هستم

 

رهام كرده و رفتيد يك به يك  آيا

نمي شود كه بياييد  ؟  با شما هستم

 

2-7-86

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 19:47  توسط هوروش نوابی  |