تبليغاتX
باغ شقایق
شعرهای هوروش نوابی

مرگ شاعر

 

شاعري مرد دراندوه و سكوت

كرد پرواز به سوي ملكوت

 

ناگهان شهر پراز ولوله شد

سيل تشييع كنان قافله شد

 

گرچه از وحشت تنهايي مرد

عالمي جسم نحيفش را برد

 

گرچه در بودنش از زير زدند

سايه اش را همه با تير زدند

 

اين زمان يكدل و يكرنگ شدند

وقت تجليل هماهنگ شدند

 

پيش او خاك سيه كام گشود

گنج احساس دران خاك غنود

 

همه حقگوي و اديبش خواندند

شاعري پاك و نجيبش خواندند

 

شاعر آورد سراز خاك برون

ناله سرداد ز اندوه درون

 

گفت اينگونه كه امروز مرا

مي ستاييد به جمع شعرا

 

گر به حق داوري ام مي كرديد

اندكي ياوري ام مي كرديد

 

مرگ را از تن خود مي راندم

سالها در برتان مي ماندم

ا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 17:33  توسط هوروش نوابی  | 

به نام خداوند الهامبخش

 

شيد وش اي گل احساس تو نازك چو حرير

گل روييده دراغوش چمنهاي حقير

 

گفته ها يت غزلي بود كه نشنا خته ماند

 در دلت آتشي از عاطفه بگداخته ماند

 

گوهري نادره بودي نخريدند تو را

دوستداران خرد بر نگزيدند تو را

 

هيچكس زمزمه ي آمدنت را نشنيد

بس كه آرام سرودي سخنت را نشنيد

 

ديگران رفته تو از هر حركت واماندي

در ميان قلم و دفتر خود جا ماندي

 

جرمت اين بود كه در بزم جهان زن بودي

نه فقط زن كه زني سخت فروتن بودي

 

همه گفتند تورا نيست زباني دركام

انكه خاموش نشيند كه نمي جويد نام

 

نامه و نام تو در پرده ي اسرار نشست

بي هنر آمدو درچشم تو چون خار نشست

 

ساكت و غمزده اما بن بينش بودي

صاحب معرفت و منطق و دانش بودي

 

كي دگر بعد تو افكار تورا مي خوانند ؟؟

خاك سردست تورا از دل خود ميرانند

14-8-86

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 15:26  توسط هوروش نوابی  | 

از ازل چون جامه اي بر تن بريدم شعر را

مثل گل در باغ جانم پروريدم شعر را

 

تا كه هستي يا فتم   درخرمني ازعطرونور

در حريرو زرورق پيچيده ديدم شعر را

 

باوجودهاي وهوي لحظه ي روييد نم

در طنين زندگي بخشي شنيدم شعر را

 

هديه ي ميلادم از عرش خدايي شعر بود

از تمام شادي دنيا گزيدم شعر را

 

شعر را با شيره ي گل با عسل آميختند

همزمان با شير مادر مي چشيدم شعر را

 

شعر آمد در كمال مهر دستم را گرفت

در شيار تارو پود جان تنيدم شعر را

 

شعر من شايد كه زيبا نيست اما بي رياست

بارها در باغ معنا رفته چيدم شعر را

 

تقديم به دوستداران شعر وبا پوزش از غيبتي

كه داشتم

10 -8 -86

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 19:29  توسط هوروش نوابی  | 

 

چقدر بی تو نشستن برای من غم داشت

دلم بدون تو دایم تو را، تو را کم داشت

 

گذشت سیصد و شصت و چهار از سفرت

نه روز، بلکه شبی که شرار و شبنم داشت

 

چه فرق می کند این روز، شب، سپید، سیاه

که آسمان دلم ابرهای عالم داشت

 

به باغ رفتم و گل چیدم از برای تو، حیف

فضای باغ همه رنگ و بوی ماتم داشت

 

بنفشه در غم تو سر به زیر بود و خموش

و نسترن به نگاهش غمی مسلم داشت

 

چگونه با تو بگویم تمام خانهء تو

سکوت بود و سکوتش صدای مبهم داشت

 

میان آنهمه سرمای زمهریری خود

وجود زخمی من آتش جهنم داشت

 

تمام سال گذشت و کسی ز ره نرسید

که در میان دو دستش شفا و مرهم داشت

 

گشوده بال به پرواز و چون پری رفتی

تو را دوباره ندیدم نگاه من نم داشت...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 21:31  توسط هوروش نوابی  |