تبليغاتX
باغ شقایق
شعرهای هوروش نوابی

 

به نام خداوند الهام بخش

 

با سلام به دوستان عزیزم لطف کنید سکوت چند ماهه ی مرا

به حساب عدم الهام بخشی خدایم نگذارید.

رود شعر جاری بود ولی من برای وبلاگ نوشتن انگیزه نداشتم. نمی دانم چرا ؟  

 

 

دلش درون سیه چال تن کفک زده بود

کسی نشسته به زخم دلش نمک زده بود

 

کسی که بر تل ویرانه های خانه ی او

نشسته با سر پرشور نی لبک زده بود

 

نشانه بود  ز رویش، ز رشد، زایایی

چقدر خوب طبیعت ورا محک زده بود

 

نه اهل فکر نه منطق، نه عقل و نه ادراک

همیشه دیگری او را به خود یدک زده بود

 

گداخت آتشی و خویش را دران سوزاند

نمرد و ماند، فقط گونه هاش لک زده بود

 

سیاه و سرخ نشسته به چهره ی زردش

زبس که از رگ او خون جان شتک زده بود

 

نداشت یک دو سه دندان به چاله ی دهنش

چرا که همسرش او را شبی کتک زده بود!

 

بقدر نیمه ای از مرد خویش می ارزید

بشر نبود، خدا هم به او کلک زده بود

 

ز پشت پنجره دیدم زنی که مثل زنان

میان کوه غم و درد قنبرک زده بود...

 

توضیح : بعد از خواندن کتاب هزار خورشید تابان

از نویسنده ی افغانی خالد حسینی سروده شد.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 18:57  توسط هوروش نوابی  |