تبليغاتX
باغ شقایق
شعرهای هوروش نوابی
با سلام به همه دوستان.

ششمین کتاب شعر من با نام «یادمان باشد» به چاپ رسید. برای تهیه آن می توانید به آدرس های زیر مراجعه نمائید:

تهران، میدان شهید لواسانی( فرمانیه)، نبش پاسداران، کتابفروشی یونیسف

تهران، میدان فاطمی، ابتدای کوچه کامران، پلاک ۲۸، طبقه ی سوم، دارالترجمه ی رسمی زبانها

بی شک از دانستن نظراتتان در مورد این کتاب  بسیار خوشحال می شوم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 8:50  توسط هوروش نوابی  | 

گفتی که نماز شب بخوانم خواندم

هر غیر خدا را زدل خود راندم

دست تو گرفته با تو همراه شدم

گفتی نکند به گل بمانم ماندم

***

از آنچه که بر تو میرسد شکوه نکن

گر صد بشود شبی نود شکوه نکن

اینها همه در کتاب هستی ثبت است

خوشحال بمان زخوب و بد شکوه نکن

***

آهسته بگو خدا صدا می شنود

یک یک همه گفتار تو را می شنود

با لهجه ی شیرین دعا حرف بزن

آوای تو را زهر کجا می شنود

***

امسال بهار شور وحالی دارد

پرواز پرنده قیل وقالی دارد

با این دل پاییزی مغموم بگو

او نیز خدای لایزالی دارد

***

انگار که قانون خدا گم شده است

از خاطر جمع ما وفا گم شده است

کفرست وگنه زبان من لال ولی

انگار خود خود خدا گم شده است

***

نام تو میان واژه ها پنهانست

هر شعر سرودم سخنت درآنست

در تک تک سطرهای من دیده شدی

دوراز تو ترانه بی دل وبی جانست

***

من معنی درد را نمی دانستم

نیرنگ ونبرد را نمی دانستم

در پیش نگاهم گل وگندم می رست

این چهره ی زرد را نمی دانستم

***

او بود کسی که باغ گندم را دید

اوبود که از میوه ی ممنوعه چشید

او بود که آدمیت از یادش رفت

من بی گنهم چنین عقابم نکنید

***

تا زندگی ات اینهمه زیباست بخند

تا رنگ رخت چو گل فریباست بخند

چون غنچه نباش اینچنین تو در تو

بگشای لب و به هرچه هرجاست بخند

***

برخیز وبیا که نوبهارآمده است

نور وگل وسبزه برگ وبارآمده است

انگار که همراه نسیم از ره دور

تنبور و دف و نی و ستارآمده است

***

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 15:25  توسط هوروش نوابی  |