به نام خداوند الهام بخش
با سلام به دوستان عزیزم لطف کنید سکوت چند ماهه ی مرا
به حساب عدم الهام بخشی خدایم نگذارید.
رود شعر جاری بود ولی من برای وبلاگ نوشتن انگیزه نداشتم. نمی دانم چرا ؟
دلش درون سیه چال تن کفک زده بود
کسی نشسته به زخم دلش نمک زده بود
کسی که بر تل ویرانه های خانه ی او
نشسته با سر پرشور نی لبک زده بود
نشانه بود ز رویش، ز رشد، زایایی
چقدر خوب طبیعت ورا محک زده بود
نه اهل فکر نه منطق، نه عقل و نه ادراک
همیشه دیگری او را به خود یدک زده بود
گداخت آتشی و خویش را دران سوزاند
نمرد و ماند، فقط گونه هاش لک زده بود
سیاه و سرخ نشسته به چهره ی زردش
زبس که از رگ او خون جان شتک زده بود
نداشت یک دو سه دندان به چاله ی دهنش
چرا که همسرش او را شبی کتک زده بود!
بقدر نیمه ای از مرد خویش می ارزید
بشر نبود، خدا هم به او کلک زده بود
ز پشت پنجره دیدم زنی که مثل زنان
میان کوه غم و درد قنبرک زده بود...
توضیح : بعد از خواندن کتاب هزار خورشید تابان
از نویسنده ی افغانی خالد حسینی سروده شد.