گفتی که نماز شب بخوانم خواندم
هر غیر خدا را زدل خود راندم
دست تو گرفته با تو همراه شدم
گفتی نکند به گل بمانم ماندم
***
از آنچه که بر تو میرسد شکوه نکن
گر صد بشود شبی نود شکوه نکن
اینها همه در کتاب هستی ثبت است
خوشحال بمان زخوب و بد شکوه نکن
***
آهسته بگو خدا صدا می شنود
یک یک همه گفتار تو را می شنود
با لهجه ی شیرین دعا حرف بزن
آوای تو را زهر کجا می شنود
***
امسال بهار شور وحالی دارد
پرواز پرنده قیل وقالی دارد
با این دل پاییزی مغموم بگو
او نیز خدای لایزالی دارد
***
انگار که قانون خدا گم شده است
از خاطر جمع ما وفا گم شده است
کفرست وگنه زبان من لال ولی
انگار خود خود خدا گم شده است
***
نام تو میان واژه ها پنهانست
هر شعر سرودم سخنت درآنست
در تک تک سطرهای من دیده شدی
دوراز تو ترانه بی دل وبی جانست
***
من معنی درد را نمی دانستم
نیرنگ ونبرد را نمی دانستم
در پیش نگاهم گل وگندم می رست
این چهره ی زرد را نمی دانستم
***
او بود کسی که باغ گندم را دید
اوبود که از میوه ی ممنوعه چشید
او بود که آدمیت از یادش رفت
من بی گنهم چنین عقابم نکنید
***
تا زندگی ات اینهمه زیباست بخند
تا رنگ رخت چو گل فریباست بخند
چون غنچه نباش اینچنین تو در تو
بگشای لب و به هرچه هرجاست بخند
***
برخیز وبیا که نوبهارآمده است
نور وگل وسبزه برگ وبارآمده است
انگار که همراه نسیم از ره دور
تنبور و دف و نی و ستارآمده است
***